یادمه کلاس دوم بودم اول مهر بعد فک کن کیف و کفش نو پوشیدم تا مامانم حاضر شده گفتم میرم تو راه پله وایمیسم بعد دیدم یه برگه رو زمینه برش داشتم نشون مادرم دادم و وقتی فهمیدم که احضاریه دادگاه ست از خود خونه تا مدرسه گریه کردم بعد سه سال از بهترین سال های بچه گیم رو تو راهرو های دادگاه گذراندم پدرم هم که قبلش مارو ول کرده بود و زن بازی میکرد بعد مارو از خونه عیونی که با پول طلاهام خریده بود رو پرت کرد بیرون
و الان ازدواج کرده و بچه دار شده دارم میمیرم از درد و غصه یادم نمیره شبی که اومدیم با مادرم تو خونه ای که عین اتوبوس بود و پکیج نداشت و صبح که از خواب بیدار میشدیم دوستمون کبود بود از سرما اما پدرم3 تا خونه گرم داشت دارم میمیرم