میدونم خیلی عجیبه کارم ولی من خیلی وقت پیشا دلم ازش شکسته حتی شاید تا عمر دارم با این مرد سفر نرم
بزاره با خانواده خودم میرم که اونقدر قلبش سیاهه نمیزاره
نزاره هم میمونم بچه م بزرگ بشه با اون برم ولی با این مرد هیچ جایی نمیرم
منو مامانم خواست ببره سفر نزاشت گفت یه روزی خودمون میریم
بعد گفت ماه عسل میبرمت هی بهونه آورد یا جور نشد کلا نشد
چندماه بعد فهمیدم پاسپورت گرفته واسه خودش و پدر ومادرش واسه من نه من بیچاره فکر کردم میخواددواسه منم بگیره
که در کمال تعجب با توهین گفت تورو کجا ببرم وقتی خواهرهام و زنداداشامو نمیبرم اونا ناراحت میشن
من اون موقع خیلی ناراحت شدم جور نشد برن کربلا
گذشت چندماه بعد من حامله شدم بهونه خوبی هم واسه اونا بود
رفتن خیلی هم قبلش بت من دعوا کرد و توهین یبار میگفت تورو میکشم نمیزاری مامانمو شاد کنم یبار میگفت .....
جالب اینجاست دختر خواهرشو هم برد
من بیچاره هم تا جایی که تونستم غممو بروز ندادم با دل خوش فرستادمشون ولی انقدر بعدش گریه کردم
که باز مامانم گفت وایسا بعد زایمانت باهم میریم
الان من زایمان کردم چندماهه قصد داریم عید یا تابستون که بچم بزرگ تر سد با مامانم اینا بریم سفر مشهدی کربلایی جایی
شوهرم میگه نمیزارم برید مگه بی صاحبید
میگه خب پس مامانم با ما بیاد میگه نه مامانت با فامیلاش بره
منم دیگه کلا بیخیال شدم حالا پریشب میگفت عید ببرمتون شمال خواهرم و پدر و مادرمو هم باهم بریم گفتم من نمیام
بعد گفت ببرمتون مشهد با پدر و مادرم و خواهرام بازم گفتم من نمیام شما برید میگه نیای طلاقت میدم
بده
اینو هم که میگه شمارو هم ببرم یکی بخاطر آبروش خواهر و مادرشو ببره مارو بزاره تنها آبروش میره دیگه حامله هم نیستم که بهونه کنن
یکی هم بخاطر بچه است که یکم دوسش داره
فقط خواستم با شماها درد و دل کنم