ميشه بدون قضاوت بخونيدو وبهم كمك كنيد مامانم يه دختر دايي داره كه رابطه خوبي داريم درحدي كه من بچه اونو بزرگ كردم بعد اون يه شوهر داره كه خيلي باهاش راحت بودم تقريبا مثل برادر نداشتم ميدونستمش
هفته پيش مامانم وزن اون همگي رفتن عروسي منم چون حوصله نداشتم نرفتم
وبعدش ديدم شوهر اون بهم زنگ كه چي ميخواي برات بگيرم بيارم من خودم واقعا تعجب كردم چون واقعا اونطوري بهم زنگ نزده بود تا حالا ...حتي كنار زنش زنگ زده بود بهم منم گفتم ممنون من چيزي نميخوام گف نه بايد يه چيزي بگي برات بگيرم وبيام منم گفتم باشه هرچيزي كه خودت ميخواي بگيرو بيا بعد نيم ساعت ديدم زنگ زد كه من اومدم من فكركردم ميخواد چيزيو كه گرفته بزاره وبره اما ديدم اومد خونه منم خجالت كشيدم چيزي بگم (راستش فكر ميكردم همچين كاري نكنه اصلا به ذهنمم نميرسيد)
بعد من بهش گفتم چيزي ميخواي بيارم واست گفت نه بيا بشين كنارم يه چيزي ميخوام نشونت بدم گوشيشو در اورد چند مورد عكس ودرمورد اينستا اين چيزا گف
يهو ديدم دستشو اورد سمتم گردنمو بوسيد منم خودمو زدم به اون راه گفتم برو ديگه باشه ديره منتظرتن وخلاصه ميكنم كه به زور منو برد رو تخت من تو اون حالت فقط التماسش ميكردم نميدونستم چيكار كنم اخرش اونقدر قسمش دادم كه گف من چيكار ميكنم
پاشد گف من برم
بخدا از اونروزه دارم ديوونه ميشم
به كسي نميتونم چيزي بگم نميشه اصلا
توروخدا بهم بگيد چطور ذهنم به ارامش برسه اخه؟😭