سلام دوستان
من ۳۰ سالمه و از همسرم جدا شدم وحدود ۵ سال هست با اقایی اشنا شدم ک خیلی همو دوست داریم ولی چون من یکبار ازدواج کردم مادر این اقا مخالف ازدواجمون بود ک به جدایی بینمون کشید اما بعد از چند ماه عذاب کشیدن ک بارها زیر سرم رفتم و موهام سفید شد و گریه و...
یکشب ک سوپری خرید پیش اومد و همسایمون داشتیم میرفتیم سر کوچه دیدم تو تاریکی توی ماشین نشسته درو باز کردم و نشستم تو ماشین گفتم اینجا چکار میکنی گفت من هرشب اینجام دیسب فلان وقت اومدی خونه و...
و این شد ک ما باز باهم بمرور اشتی کردیم
حالا واسه من موقعیت خوبی واسه ازدواج پیش اومده ک مصرانه میخواستم جواب مثبت بدم چون هم سنم بالا رفته و هم خودمو سد زندگی این اقا میدیدم ولی ایشون خ اصرار کرد ک نرو ک بزار باهم بمونیم و منم زن نمیگیرم ک من زیر بار نرفتم و گفتم بیشتر از ۵ سال باهمیم و دیگه کافیه در حالی ک خودم داشتم جون میدادم
وقتی ایشون مطمئن شد ک من تصمیم قطعی هست گفت میخوام یکبار دیگه با مامانم مطرح کنم و ب داداشش گفت داداششم گفت اگه دوسش داری و از خانواده خوبی هستن بهترین کارو میکنی و من خودم مامانو راضی میکنم و با مامانش صحبت کرد و تونست تا حدی مامانشو راضی کنه و نهایتا قرار شد بریم مشاوره و با مادرش ۳ نفری و هرچی مشاوره گفت همون کار انجام بدیم
از موقعیت اون اقا بگم ک کارمند مجرد ۳۲ سالش و خوشتیپ هست خودم هم ۳۰ بچه ندارم و خدارو شکر چهره خوبی دارم
ممکنه راهنماییم کنید و اگه کسی تجربه ای داره بهم مشورت بده ممنونم
انشاءالله سال نو واسه هممون سالی پراز روزاهای قشنگ و ارامش باشه