رفتم خونشون افتاده بود حرفم نمیزد
بمیرم براش یاد داداشم افتادم که بابام جلو چشمش جون داده بود
منم پایین بیمارستان دعا میکردم بابام یکم حالش خوب شه درمانشو ادامه بده
بهم که گفتن انگار همچی وایستاده بود انگار پاهام حرکت نمیکرد
انگار نمیتونستم خودمو بکشم بالا
رفتم دیدم داداشمم افتاده
چیا کشیدیم ما
دیشب باباش میخوابه صبح بیدار نمیشه
اینقدری حالم بده که انگار بابای خودم فوت کرده دوباره😭باردارم زیادی گریه نمیتونم بکنم همسرم عصبی میشه
ولی برای ارامش دل منو دوستم دعا کنین😭