بسپار به خدا
خدا جای حق نشسته ایندش رو ببین فقط همیشه که یه این حال نمیرسه
یه چی برات میگم تا بفهمی عدالت هست ببخش اگه طولانی میشه
من زن عموم بچش یکسال بود نامزد بود مامان بزرگم تنها بود خونه گفتن بین پسر عمو ها نوبت میذاریم هر هفته یکی بره داداشم قبول کرد اون یکی پسر عموم قبول کرد همین زن عموم گفت نهههه بچه من نمیتونه بره الان دیگ متاهل شده باید به نامزدش برسه نمیتونه که بره خب تنها باشه چی میشه مگه رو بچه من حساب نکنید دل مامان بزرگم شکست میگفت خدایا چرا شوهرم نیست چرا تنهام ک عروس اینو بهم بگه دو هفته بعدش خبر رسید عروس خانوم خیانت کرده با سه نفر بوده و کار به طلاق رسید اخر سر همون پسر عموم هر شب هرشب میرفت پیش مامان بزرگم میخوابید و درد و دل میکرد