هیچ حسی نداره همراهم بیاد بیرون هیچوقت برای داشتن من ذوق نداره،با من اینده ای تصور نمیکنه ،الان ۴روزهخونس پدرومادرش رفتن مسافرت پیش برادرشه ۳بار زنگ زده و امروز پدرمادرش اومدن گفت دارم میام خونتون هی منتظرم بعد متوجع شدم بعد ۱ساعت گذشت تازه میخاد لباس بپوشه ،۴روزه همو نمیبنیم اصلا دلش برام تنگ نشده تازه زورش میاد بیاد اینجا پیش من،دلم خیلی گرفته و واقعا سخته توی زندگی درک و دوس داشته نشی ودلم پره از غم نمیدونم ب کی بگم و چکار کنم