با ذوق شوق لباس سفیدام پوشیدم رفتم خونه پدرم که دعوت بودم کمک مامانم کردم سفره پهن کردیم نشستیم پاگشا معمولا عروس داماد پیش هم میشینن کلی بخودم رسیده بودم دلم میخواست پیش شوهرم بشینم حرومزاده ها نزاشتن تا رفتم دیدم شوهرم گذاشتن وسط مادربزرگ خرابش و مادرش نشستن جفتش نزاشتن من بشینم و من یه لقمه غذا از گلوم پایین نرفت نتونستم بشینم رو سفره دلم میخواست حالا که عروسم پاگشا خونه پدرم رو سفره حفت شوهرم بشینم دلم میخواست این دل مگه حالیشه خوشیمو خراب کردن رفتم تو اتاق کلی گریه کردم بهترین روزا زندگیم عروسیم خرید عروسیم ماه عسلم همش با گریه گذشت فقط میخوان منو از شوهرم جدا کنن فعلا بخاطر شرایط مالی شوهرم داریم تو یه خونه باشون زندگی میکنیم برگشتم با شوهرم خواستم خونه اقام بمونم خانوادم گفتن با این شرایط نمون برو یه مادرشوهرم مریض دارم توقع داره شوهرم بره بغلش کنه همش دست به وسیله هام میزنه جا به جاشون میکنه خستم کرده دلمو امشب سوزند ذوقمو کور کردن دارم از غصه میمیرم چیکار کنم😭😭
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
چرا با ادمای بدکاره وصلت کردین... چرا با ادمای بی آبرو وصلت کردیناینجور ادما انگشت نما هستن.. حتی اگ ...
پسره خیلی منو میخواست در حدی که نمیدونم چیکار کرده بود هیچکدوم از خواستگارام به ازدواج نمیکشیدن مجبور شدیم خانوادم براهمین قبول کردن و الان هم میگن اگر میدونستم اینجور میشه قبول نمیکردیم
ااوووههه از الان بخوای اینجوری باشی سال دیگ موهات سفید شده حالا انقد جفت شوهرت میشینی خسته میشی ضعف ...
ببین یه چیزایی هست میگن فانتزیه من بعنوان پاگشا رفتم خونه پدر خودم دلم میخواست با اون لباس با اون تیپ کنار همسرم بشینم بخدا اگر دعوتی به مناسبت دیگه ای بود ناراحت نمیشدم