اونا تا وقتی تورو نخوان همین اش و همین کاسه اس بیخود تلاش نکن میخوان حرصت بدن واکنش نشون بدی بدتر میکنن یا خونسرد باش جلوشون و تو خودت بریز یا شوهرتو با زبون و لوس بازی و اگه سیاست داری طرف خودت بکش از خانوادش بد نگو بگو دوس دارم اینطوری باشیم و..... شوهرت منطق داره حرف دلتو با نرمی بگو ولی مقایسه نکن به بعضی جواب میده بعضی ها غدن لج میکنن با مقایسه کردن
منم ۱۹ سالگی گیر همچین خانواده ای افتادم البته مادرش عشوه نمیومد خواهرش جاش جبران میکرد مادرش پولپرست بود فقط از همسرم میکند و نمیذاشت برام خرجی کنه یا پول تو جیبی بده بعد عروسی ام تا حدودی همینجوری بود تو جهاز ازبس مامانم مود غذایی داده بود اون اصلی هارو نمیخرید خرج یومیه رو ی کمی خرجی میذاشت سیب زمینی پیاز و حتی تنقلات و باید ازهمون میخریدم منظور اینطوری فشار میاورد بعدشم گوشت و برنج و حبوباتم تموم شد میگفت نخر مجبور بشه بیاد اینجا تو هفته ۳ روز گاهی کل هفته اونجا بودم ی داداش کوچیک داشت میگفت دلتنگی میکنه بمونید ولی خودش به بچه میگفت دوس داری داداش بمونه اونم میگفت اره بعد به پسرش،میگفت دلتنگی میکنه اینجوری منو میسوزوند تو نامزدی نمیذاشتن پیشم بشینه مثلا پیش هم بودیم خواهرش میومد میگفت برو کنار من بشینم همسرم میرفت کنار وسطمون میشست منم خر بودم بلند هیچی نمیگفتم بهش به همسرم اعتراض میکردم میگفت جلوی بزرگتر زشته درصورتی میدونستم حرف مامانشه ن خودش و دلیل تمام اینا مادرش منو نمیخواست درصورتی که پسرش من و دختر خالم و گفته بودمامانش منو انتخاب کرده بود اینم بعدعروسی از دهنش در رفت و اینکه مامانش اهل جادو جنبله و با دعا نمیذاشت پسرش سمتم بیاد از دور دلتنگ بود پیشم بود میخواست فرار کنه اینجوری بین زمین و اسمون بود دعانویسه اینطوری گفت بعدها فهمیدم اصلا نباید بری دنبال این چیزا بدتر گره رو گره میاد اخر سر اخرین دعایی که برام اورد تسلیم شدم برای اولین بار قهر و بعدم طلاق اونجام مادرش نذاشت بیاد دنبالم اصلا کار اون دعا همین بود برا من جدا از کرمهای مادرش خیلی چیزا دخیل بود همسرمم ادم متعهدی نبود خیانت میکرد چون خانوادش پشتش بودن نمیخواستن گوه کاری پسرش پخش بشه تو فامیل منو متوهم کرده بودن دیگه از ترس مریضی ولش کردم چون بچه ام نداشتم
اینم بگم تو نامزدی خواستم جدابشم نذاشت به پدربزرگم گفته بودیا این یا هیچکس بعد یادش داده بودن من زیر سرم بلند شده میگه تو رو نمیخوام خلاصه از رو لج و لحبازی بود زندگیم پدرو مادر ساده خودم بی عقل زندگیم این شد از طلاقم راضی ام چون زندگیشو با زن دومشم میشنوم چه جوریه اخه فامیل بودیم ولی چون ازدواج دومه فعلا با پول دهنشو بستن برعکس من که از همه طرف صفر بود
الانم مبارزه فایده نداره خنثی باش اونا دورش کردن تو اون جمع نباش یا اگه همسرت ضایعت نمیکنه صداش کن بگو کارت دارم ببرش ی جای دیگه باز مادرشوهرت اونجا بگه حالا کارتو بعدا بگو و فلان هیچی نگو ولی بعدا تو شرایط اروم با نرمی ناراحتیتو بگو اثر کنه ن دعوا کنی ولی اصلا تلافی نکن یعنی تو شرایط مشابه این اتفاقا خانوادت بگن پاشو برو پیش همسرت ببین چیکارداره و فلان همسرت با شعور باشه قدرشناس باشه دوست داشته باشه تفاوت رفتارو ببینه درست میشه درکنار محبتهاشون و محبت خودت ولی مثل همسر سابقم باشه ادم نمیشه مامانم از بچگی بزرگش،کرده بود خیلی دوسش داشت ولی هرکار میکرد تو ذهن مریضش،که مامانش یادش،میداد میگفت واسه دخترش،میکنه که اذیتش نکنم اخرم روزی که توی بحثی محکوم شده بود اومد دست رو مادرم بلند کنه و مامانش نذاشت باباش جلوشو بگیره و من اون هیکل خرسو هل میدادم همه چی تموم شد شبونه جمع کردم برای جدایی رفتم
ولی الان زن دومش با قربون صدقه رفتن مادرشوهر دهن همسر و مادرش و بسته چیزی که من نداشتم ولی خب گاهی ام بهشون میرینه
شمام زبون داشته باش نذار نقطه ضعفتو پیدا کنن
ولی اون موردی که شنیدی رو مامانش گفته بیا بغلم کن رو به روی همسرت بیار بگو پس چرا با اون داداشت اینجوری نیست فقط با تو اینطوریه هیچ مادری تو تخت از پسرش همچین چیزی نمیخواد یا به پدرشوهرت بگو بابا شما تو تخت مامانو بغل نمیکنید خیلی دوس داره این رفتارو انجام بدید چون از شوهر من درخواستشو کرده هم تیکه باشه هم شاید پدرشوهرت جلوشو بگیره