منم چاره ای ندارم مجبورم درس بخونم وشاغل بشم چاره نیست الانم که ازدواج کمه تو این گرونی تو این نی نی سایت هم که همیشه از شوهر مینالن الان ماهایی که وضعمون اینجوری فکر کنم باید دو سه شیفت جون بدیم واسه زندگی خیلی چیزها فقط اجباریه در حالی پدرم میتونه با فروختن خونه یا زمین زندگی بچه هاشو راحت کنه یا حداقل ارثشو بگیره ولی اصلا تکون نمیده خودشو میگه فکر کن هیچی ندارین میخوای چکار کنی حتی خواهرمم میگه هدف دیگه ای نداری جز ازدواج خب من الان دست تنها چجوری زندگی جمع کنم هر چند حالا حالا ازدواج نمیکنم چون خواستگار خوب ندارم واقعا ما دخترا خیلی گناه داریم تو گرونی خیلی برامون سخت میگذره خیلی دلم برای خودم میسوزه دوست ندارم زندگیم اینجوری پوچ بگذره