شوهرم هرهفته منو برمیداره میبره خونه باغ خاله ش
هر هفته جمعه با خانواده شوهرم اونامخودشون ماشین دارن اما با ما میان جمعشونم فقط پیر هاست همشون بالای ۵۰ سالن ی دختر خاله داره ۳۲ سال داره منم باهاش نمیتونم زیاد صمیمی باشم
االانم نشستمنمیدونم چی بگمچیکار کنماز ساعت ۵ پدرشوهرم مارو برداشته اورده هنوز هیشکی نیومده بود
الان شوهرم با پسر دایی و پسد خاله های همسنش رفتن نشستن من ب بقیه نگا میکنم هی میگمبهتر از اینه ادم خونه باشه اما چیکارمکنم حوصلمسر میره گاهی اوقات