خودم یه حدسایی میزدم ،چون نسبت به گذشتم تغییر کرده بودم منی که کلا اهل فکر و خیال نبودم دائمااا در حال فکر کردن راجب آینده بودم و نگران! رشته های مختلف، شغل های مختلف، کارهای پاره وقت ،آینده های متفاوت
اونقدری فکر میکردم که همه میگفتن تو که هنوز کنکورم ندادی (اون موقع) چرا اینطوری شدی؟
مهمترین بخشش اینه که این فکر کردن عادی نبود، نشخوار بود، یعنی از مغز و تمرکز و بدنم تغذیه میکرد
منی که عاشق بیرون رفتن و کارهای هیجان انگیز بودم انگار فلج شده بودم و حال بیرون رفتن و ارتباط با آدما رو نداشتم، حتی شهربازی هم میرفتم دائم در حال فکر بودم!
تمرکز کارهای مورد علاقم مثل کتاب خوندن و آهنگ گوش دادنو نداشتم
مغزم دیگه کشش درس خوندن و حرکت نداشت انگار فلج شده بود
کلا توی سردرگمی و فکر کردن راجب آینده ای که تهش معلوم نیست چیه گیر کرده بودم
دوره مزخرفی بود، پیش روانشناس هم رفتم بابتش