من پذیرفتم گله ای هم ندارم
دیروز تو یکی از شادترین لحظات یهو انگار یه سیاهی هجوم آورد رو قلبم ، یه چیز سنگین گلومو فشار میداد ،چشمام پر اشک شد ولی اشکی نریخت
من قبول کردم زندگی همینه یعنی سختی ،حالا ممکنه یه لحظات شادی هم باشه
شاید دروغ باشه اما من با همین دروغ راحت ترم