2777
2789
عزیزم ترسیدی خب حق هم داری واقعاً ترسناک هم هس تنها نمون که نترسی

من خیلی پیش اومده اینجوری بشم  این دفع دیگه رسما خاستن بکشنم

فدای سه تاپسرام قربون چهارتادخترام عزیزای مامان یه داماد هم دارم ماه ماه🌹😍براسلامتی پسرم که سربازه یه صلوات هدیه کنید ممنونممممم🌹

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

بخدا ازدیشب تاهمین العان مثل جنازه افتادمه رنگ روم پریده بی انرژی خسته...

تاپیکت رو خوندم. من هم همینطور شدم. توی کامنت نوشتم برات.

در آرزوی آن روز هستم که روباه با بز کوهی دوست شود و برای هم جوک تعریف کنند. و سنجاب روی شاخه درخت، حواسش پرت جوک گفتن روباه و بز کوهی شود و بلوطش به زمین بیافتد. و خرچنگ بلند بگوید، ها هاها اینها رو نگاه کنید. و همه حیوانات جنگل و ماهیان دریا به جوک گفتن روباه و بز کوهی و افتادن بلوط سنجاب بخندند. و کبوتر در حال پرواز از شدت خنده ، مدفوعش به پایین بریزد و روی سر شیر بیافتد و شیر هم با تفنگ کبوتر را بزند و حیوانات دیگر از ترس، فرار کنند.

من خیلی پیش اومده اینجوری بشم این دفع دیگه رسما خاستن بکشنم

من به خاطر همین اتفاق، تشنج کردم. تا دو سال دکتر مغز و اعصاب میرفتم.

در آرزوی آن روز هستم که روباه با بز کوهی دوست شود و برای هم جوک تعریف کنند. و سنجاب روی شاخه درخت، حواسش پرت جوک گفتن روباه و بز کوهی شود و بلوطش به زمین بیافتد. و خرچنگ بلند بگوید، ها هاها اینها رو نگاه کنید. و همه حیوانات جنگل و ماهیان دریا به جوک گفتن روباه و بز کوهی و افتادن بلوط سنجاب بخندند. و کبوتر در حال پرواز از شدت خنده ، مدفوعش به پایین بریزد و روی سر شیر بیافتد و شیر هم با تفنگ کبوتر را بزند و حیوانات دیگر از ترس، فرار کنند.

یعنی زندگی میکردن اونجا

اوهوم،مامانم میگفت چند بار نصف شب بیدار شده دیده یه مرد قد بلند و لخت تو اتاقا راه میره،یبارهم بیدار شده دیده یکی مثل بابام پشت تلوزیون ایستاده و خیره شده بهش،یبارم‌ وقتی خواهرم نوزاد بوده و مامانم‌داشته شیر میداده بهش ،چند لحظه خوابش میبره بیدار میشه میبینه یه بچه تو بغلشه و داره از سینه ش شیر میخوره ولی خواهرم نیست ،اون بچه دندون داشته و چشمای درشت و مشکی و بعد یهو غیب میشه،بعد میبینه خوهرم‌پایین پاشه درحالیکه میگفت چند لحظه قبل تو بغلم‌بود، و از این جریانا زیاد داشتیم

چرا تو خونه موندین

۱۹ سال اونجا بودیم‌کسی نمیخریدش،بعد کلی نذرونیاز فروختیم،یه زن و شوهر که تازه ازدواج کرده بودن اومدن اونجا،چندسال بعد شنیدم آقاهه رفته رو شیروانی دیش رو تنظیم‌کنه،افتاده پایین و فوت شده،مالک قبل ما هم پسر جوونش تو همون خونه فوت شده بود

خداروشکر شماها جون سالم بدر اوردین از اینا

مادرم‌بچه اولش که پسر بود رو از دست داد ،عمه م هم بچه اولش که‌پسر بود از بارش رفت،همیشه بی پول بودیم‌و خیلی مشکلات داشتیم،خونه خوش یمنی نبود برامون

یاخدا برادرت چن سالش بودسوره بقره پخش میکردن ت خونه

انقدر گوشه گوشه خونه ایت الکرسی و ان یکاد و چهار قل و تربت اویزون کرده بودیم،انقدر قران‌پخش میکردیم،شاید براهمون بود بالاحره تونستیم‌ بفروشیم و بریم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  17 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  17 ساعت پیش