2777
2789
خوبه تو ی شب اینو تجربع کردیمن همیشه اینجوری تجربه میکنم

من خیلی شده که اینجوری بشم وسریع خوب شدم

اما دیشب وااااای وای تامغزاستخونم سوختم ازساعت ۱۲شب زجرکشیدم تا اذان صبح هرچیم بیدارمیشدم ومیخابیدم  بازشروع میشد بقران بخدا هنوزم حالم نرمال نشده کل استخونام درد داره وکوفته است😭

فدای سه تاپسرام قربون چهارتادخترام عزیزای مامان یه داماد هم دارم ماه ماه🌹😍براسلامتی پسرم که سربازه یه صلوات هدیه کنید ممنونممممم🌹

تاپیکت رو خوندم. من هم همینطور شدم. توی کامنت نوشتم برات.

پس ماوراها حمله کردن کلا بهمون 😭

فدای سه تاپسرام قربون چهارتادخترام عزیزای مامان یه داماد هم دارم ماه ماه🌹😍براسلامتی پسرم که سربازه یه صلوات هدیه کنید ممنونممممم🌹

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من به خاطر همین اتفاق، تشنج کردم. تا دو سال دکتر مغز و اعصاب میرفتم.

من ازدیشب صدبارمرگو دیدم خداشاهده اصلا نمیتونم زجرشو توصیف کنم باکلماتم😭

فدای سه تاپسرام قربون چهارتادخترام عزیزای مامان یه داماد هم دارم ماه ماه🌹😍براسلامتی پسرم که سربازه یه صلوات هدیه کنید ممنونممممم🌹

من ازدیشب صدبارمرگو دیدم خداشاهده اصلا نمیتونم زجرشو توصیف کنم باکلماتم😭

من دو بار تشنج کردم. دفعه دوم به زور دست مامانم رو گرفتم و بیدارش کردم و با یه صدای خفه گفتم: دوباره داره حمله میکنه و یه دفعه تشنجم شروع شد. صورتم کبود شده بود و چشمهام رفته بود بالا و فقط سفیدیشون معلوم بود و از دهنم کف می اومد.

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز