بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من دو بار تشنج کردم. دفعه دوم به زور دست مامانم رو گرفتم و بیدارش کردم و با یه صدای خفه گفتم: دوباره داره حمله میکنه و یه دفعه تشنجم شروع شد. صورتم کبود شده بود و چشمهام رفته بود بالا و فقط سفیدیشون معلوم بود و از دهنم کف می اومد.
داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.