من یکبار اینطوری شدم از خواب پریدم واقعا انگاری دوتا دست داشتن گلومو فشار میدادن حتی نفس هم یادم نکشیدم از ترسم اومدم حرکت بدم دستامو که چنگ بزنم ب گلوم دیدم نمیتونم حرکت کنم انگاری فلج شده بودم هی چشامو میبستم باز میکردم آخرش آیت الکرسی خوندم آزاد شدم چند ثانیه بودااا اما انگاری چند ساعت بود دیده نمیدونم چی بود
میگن بختکه شاید برای تو هم همین بوده از ترست بعدش خواب بد دیدی