خونه مادرشوهرم که نمیرم اصلا میرفتم نامزدی اونجا بودم ولی بعد عروسی کم و بعد قطع کردم چون بهم احترام نمیذاشتن و مدام دنبال داستان بودن و باب ما باید زندگی کنید و حرف بارم میکردن و شوهرمو یاد میدادن جاریام که هیچ از اول نمیخواستن این ازدواج سر بگیره دلایل خودشونم داشتن نمیدونم ولی خواهرشوهرام تو نامزدی تیکه بارم میکردن و ادمی نبودم که دهن به دهن بذارم باهاشون ولی دیگه نزدیک عروسی دخالتاشون بیشتر شدو بدتر کردن منم زدم اخر خط و هرچی دهنم بود بهشون پیام زدم و گفتم و دیگه سمتم نیومدن بعد عروسی حتی خونمونم نیومدن اخه باید چکار میکردم مقصر کیه واقعا گاهی نمیدونم میدونم ادم تندی ام بی سیاستم صبرم یجا تموم شه واویلا ولی چی شد که اینجور شد والا خونه داداششونه دوس دارن بیان ولی مثل ادم نه با کلی حرف و متلک و فوضولی اخه به شما چه که شوهر من میره کمک پدرش یا نه شوهر خودتون باشه قبول میکنید هرروز بره اونجا و مادر پیر و عصبیش پرش کنه و زندگی بشه میدون جنگ در کل من شدم بده عالم چون رو بازی کردم برخلاف اونا