نه فک میکنن که بی عرضه م اگه بگم با بچه کوچیک سختمه
امسال مامانم و خواهرم رفتن مسافرت بعد دو روز بعد رفتنشون جنگ شد واقعا من اصلا با دو تا بچه نمیتونستم برم از خونه بیرون هر موقع مامانم میرفت مسافرت من میرفتم خونشو تمیز میکردم یه کارایی میکردم که وقتی برمیگرده خوشحال بشه ولی این دفعه خودش گفت بچه هات نیان بهم ریزی کنن یه موقعی بیا که یا خواب باشن یا یکی نگهشون داره نه بابام نه شوهرم هیچ کدوم نگه نداشتن بعدم جنگ شد اوضاع خیلی بد بود
وقتی برگشت من اصلا نتونسته بودم برم خونشون انقد ناراحتی کرد که نگو
که آره شوهرش به پدرمادرش خدمت میکنه این یادش میره
انقد دلم سوخت که نگو
مامان من اصلا هیچی یادش نمیره
مثلا ۸ سال پیش من یک بار پشت تلفن جلوش به مادرشوهرم گفتم سلام مامان جان هنوز میگه
میگه اونو جای من نشوندی
بعد آخه من از کجا باید فکر میکردم نباید به مادرشوهر بگم مامان وقتی هم زندایی هام هم مادر خودم مادرشوهر رو مامان صدا میکردن بعدم من عروس آخر بودم جاری هام و همه بهش میگفتن مامان