خلاصه ی اتفاقاتی افتاد که انگار دوستان حال ندارن زود میخوان به تهش برسم 😂
خلاصه میخوام بگم عاشق و معشوق بودیم حسابیییی و یک روز کات میکنیم و این آقا با یکی دیگه آشنا میشه و سه سال باهاش وارد رابطه میشه و سال آخر من باز بهش پیام میدم برمیگردیم بهم ولی این دفه همه چی متفاوته اصلا این آدم رو دیگه نمیشناختم واقعا عوض شده بود همهمه چیزش حرفاش رفتارش و انگار براي سرگرمی اومده بود با من بگم من تو این چهارساله که نبود حسابیییی تلاش کردم باز باهم باشیم اما نخواست غرورمو له کردم گریه کردم بخاطر نگه داشتنش همه کاری کردم و نشد
پارسال این موقه این آقا عقد کرد و خانومش اومد بهم پیام فحش داد که تو قضیه ات با این آقا چیه منم واقعیت رو گفتم حتی رفتم بیرون با خانومش باورم نمیشد واقعا اماااا پارسال باهم حرف میزدیم بیرون میرفتیم و یک یهویی دیدم عقد کردع حتیییی به من نگفت که دیگع بهش پیام ندم و بعدش فهمیدم و خلاصه دارم نزدیک میشم به روزایی که سالگرد عقد این آقاست