به نوشتن روی اورده ام
باور کنید اگر نگویم
بغض خفه ام میکند
چشمانم تر میشود
قلبم میترکد
حس کودکی را دارم که مادرش را گم کرده
در بازار با ترس به اطرافش می نگرد
و دست آخر گریه سر میدهد تا مادرش را بيابد
کودک درونم
غمگین است
هر روز
پژمرده تر میشود
اما اینبار
مادر هم نیست
تا مرا در آغوش بگیرد
و بگوید
از چه ترسیده ای ته تغاری
مادر اینجاست
آرام بگیر
قربان دل اندازه گنجشکت بشوم
و من هم در جواب بگویم چه بر سرم ویران شده و چه به دل تنگم آمده
آه مادر
پر های پروازم را چیدند
امیدم را گرفتند
مرا از هم گسیختند
نیمه جانی باقی مانده
همان را هم نمیخواهم
مرا بس است دگر
توان این همه مجادله را ندارم
بیا و تنگ در آغوشم بگیر
گویی تمام هستی مرا در آغوش گرفته است