داستان زنی که هر شب به شوهرش سَم میداد !😱❌
میگن سال ۱۳۱۵ زنی به اسمِ ترلان با بدن کبود میره پیشِ یه حکیم که خویشاوندش بوده و انقدر زَجه میزنه و گریه میکنه که حکیم یچیزی بده که فقط از دستِ شوهرش خلاص بشه جوری که کسی نفهمه !
گویا حکیمم دلش میسوزه و یه شیشه سم میده به ترلان و شرط میزاره که باید هرشب بعد اینکه یه قطره ازین سم ریختی تو غذای شوهرت آماده شی و لباسای قشنگ بپوشی و کلی حرفای قشنگ بهش بزنی تا شک نکنه تو توی غذاش چیزی میریزی !
بعدش هفته ای یکبار بیای بهم بگی حالش چه تغییراتی داره میکنه !
ترلان یک هفته هرشب تو غذای همسرش ازون محلولی که حکیم داده بود میریخت و از طرفی ام براش دلبری میکرد !
شب هشتم همسر بداخلاقش میاد و میگه امشب شام نپز دوس دارم بشینی کنارم خودم برات غذا بپزم و لقمه بگیرم !
و تا صبح با عشق نگاش میکنه و ازش طلب حلالیت میکنه!
ترلان باورش نمیشده از اون مرد بداخلاق همچین رفتاری میدیده و از عذاب وجدان تا صبح نخوابید!
صبحش گریه کنون میره پیش حکیم و میگه دستم بدامنت یه پادزهر بمن بده من دیگه نمیخوام همسرم بمیره !
حکیم آروم سرشو میاره بالا و میخنده و میگه چرا ؟؟؟؟
ترلان با یکمی شرم و خجالت میگه آخه خیلی بهتر شده دوسمم داره !!!!
حکیمم با یه لبخند ریز گفت زهری در کار نبود اون محلول فقط آب و شکر بود ! برو بچسب به زندگیت منم کاری نکردم هرچی بود هنر خودت بود !
از ماست که بر ماست.