قرار بود ۱۹ ام مراسم بگیریم اونن بعد کلی اختلاف نظر خانواده شوهرم سر محل برگزاری مراسم
چ زجری کشیدیم تا راضیشون کردیم
بعد ۱ سال و نیم عقد
و ۸ ماه انتظار و روز شماری
همه کارامون کرده بودم
خونه اجاره کردیم جهاز بردیم چیدیم
آرایشگاه مزون آتلیه تالار حتی گیفت و....
اما چیشد؟؟
عمو شوهرم خیلی ناگهانی و جوون افتاد سکته کرد مرد🥺😭😭
همه چی بهم خورده
تازه دیروز خاکسپاری بود
فعلا چیزی نگفتیم شوهرم فقط یک کلام گفت این همه آرزو و برنامه داشتیم نمیتونم ب خودم بقبولونم بدون مراسم بریم سر زندگیمون
عقدمونم بیشتر ی مهمونی افراد درجه یک فامیل بود
در طول عقدمون بخاطر فاصله و راه دور بودنمون خیلی چالش داشتیم و اذیت شدیم هر ۳ هفته یکبار همو میدیدیم
خیلی دلم پره🫠🥺
خدایا بین این همه دختر ک راحت عروسیشون میگیرن
چرا من انقدر گیر و گور میفته ب کارم😭
حالا احتمالا بعد از ۴ ماه ۱۰ روز بیفته مراسممون
ولی خونه رهن کردیم نمیشه فسخ کرد اگرم بشه جور نیس جهازم برگردونم خونه بابام حرف داره
از طرفی همه جا بیعانه دادیم ک حالا میگن شما قراداد نوشتی
پس نمیدیم
نظرم اینه بریم ی مشهدی زیارت و بیایم سر زندگیمون
بعد ۴ ماه عمو شوهرم ک گذشت مراسم بگیریم
باز دوباره خانواده من قبول نمیکنن و نبگن جالب نیس بری
خونت بعد جشن بگیری
خب من چ کنم
نه نیتونم پا بذارم رو دلم نه خونه زندگیمون ول کنیم
از صبح دیوونه شدم از فکر و خیال و گریه 😭😥