2777
2789

این فقط قسمتی از تجربه ای از زندگیمه 

قطعا کسایی در این سایت هستن که تجربه های زندگیشون سخت تر از من بوده و من از همین جا که تا این لحظه که دارن متن من و میخونن تشکر میکنم و ممنون که ادامه دادین و تسلیم نشدین 🌹

حرفای من بیشتر برای نوجوانان و  بچه های کنکوری هستش که با خوندن حرفای من اشتباهات من رو تکرار نکنن و به خودشون بیان و حس هایی که من تجربه کردم و اون ها تجربه نکنن امیدوارم مفید باشه

از اواخر دوره ی ۱۷ سالگیم و اوایل ۱۸ سالگیم شروع شد 

من دختره شاد و سرحال تری بودم   

و دختره تلاشگر و درس خون بودم .رشتم تجربی بود 

معلمی و دوست داشتم و چون شنیده بودم که از رشته ی تجربی میشه راحت تر معلم شد وارده این رشته شدم 

البته که نمیدونم حرفی که شنیده بودم راست بود یا دروغ 

دوسال از دبیرستانم رو به پایان رسوندم و من دوازدهم شده بودم 

اون موقع  به جای اینکه بشینم هدف اصلیمو درس قرار بدم

و تلاش کنم 

فاز عشق و عاشقی من و برداشت 

اینم بگم دوست داشتنم یک طرفه بود 

اونو نمیدونم دوسم داشت یا نه 

 از یکی از پسرهای فامیل خوشم میومد البته از چند سال قبل خوشم میومد ولی باهاش چت طولانی و اینا نمیکردم

خلاصه من به بهونه های مختلف بهش پیام میدادم و شروع چتمون بود و صحبت های طولانی که در طول روز میکردیم و این باعث شد من به صحبت با اون وابسته بشم

حالا بزرگترامم بهم میگفتن درس بخون 

و من هم مثلا درس میخوندم ولی هیچی 

خلاصه یک بحثی بین من و اون اتفاق افتاد و واقعا بهم بی احترامی کرد و غرور و شخصیتم خورد شد 

و من واقعا ضربه ی بدی خوردم 

از اونجایی که دوسش داشتم و از اونجایی هم که به خاطر حرفایی که بهم زده بود نمیتونستم دیگه بهش پیام بدم 

و ناراحتی ها و گریه هایی که میکردم 

خلاصه سال دوازدهمم با الکی درس خوندن ها و اون درد قلبی که خودم درکش میکردم دست و پنجه نرم میکردم

اون زمان دختر عمه ای داشتم که دوسال ازم کوچیکتر بود و من وقتی ناراحت یا چیزی میشد میرفتم بهش میگفتم چون خواهر خودم میدونستمش 

اون زمان اون هم نامزد کرد و من احساس کردم تنها شدم و کسی نیست دیگه که بخوام بهش اعتماد کنم و باهاش صحبت کنم 

فکر میکردم الان که شوهره کرده شاید عوض بشه و ...

خلاصه سال دوازدهمم با معدل پایین تمام کردم

شدم پشت کنکوری 

از اونور خرج بزرگترام برام و از اونور منی که داشتم تنهایی با خیالات خودم سر میکردم ، هیچکسی هم جز خدا نبود که اون روزا کامل کنارم باشه که بهم کمک کنه به بزرگترام هم که نمیتونستم چیزی بگم سال اول پشت کنکوری تمام شد 

چون بقیه و بزرگترام بهم زخم زبون میزدن و با یکسری حرفاشون قلب من و میشکستن گفتم من سال دوم هم میخوام پشت کنکور بمونم درس بخونم فکر میکردم هنوز منه قبلی هستم و میتونم از پسش بر بیام اما متاسفانه سال دوم

 روحم تا یک حدی پژمرده شده بود و اون سال هم بزرگترام برام کلی خرج کردن 

یکی از بزرگترام برای اینکه بتونه من و کلاس ثبت نام کنه و مشاور اینا بگیره که من درس بخونم حلقه ی نامزدیشو فروخت 

اما منه خاک بر سره نفهم به جای اینکه بشینم درست تلاش کنم 

انتخاب اشتباه کردم بازم تلاش نکردم 

برای مشاورم گزارش درست و حسابی نمیفرستادم  

خلاصه گند زدم به آیندم

فشار روحی 

فشار شکستن قلبم گرچه که تقصیر اون پسره نبود و تقصیره خودم بود

فشاره تنهایی

فشار حرفای بقیه و فشار ناراحتی یکسری از عزیزان و افراد مهم زندگیم و فشار عذاب وجدان و احساس خیانتی که در حق خودم و خانوادم و یکسری از عزیزانم و احساس گناه که هنوز که هنوز این احساس گناه و شرمندگی و دارم 

خواستم بگم همه ی این اتفاق ها فقط با یک پیام ساده شروع شد اگه من هیچ وقت پیام نمی‌دادم وابستگی هم شروع نمیشد و شاید شاید شاید وضع من الان خیلی بهتر میبود و شاید به هدفم رسیده بودم 

الان پسره رو دوست ندارم ولی وقتی بهش فکر میکنم اون چند وقت از عمرم به خاطره دوست داشتن اون صرف شد یک احساس منفی بهم دست میده چون هیچ وقت نمیتونم برگردم به گذشته 

از اونجایی که فامیل بودیم و فقط چت بود که با هم میکردیم 

بعد از بحثمون 

شنیدم که بهم گفتن آره من ، فلانیو اغفال کردم و تقصیرارو گردن منه دختره انداختن خلاصه که هنوز با اینکه گذشته ولی باز هم یکسری چیزها پشت سرم می‌شنوم که برام خوشایند نیست 

من در این اتفاق شرمندگی کسایی و دیدم که برام مهم بودن 

شرمندگی خودم  و احساس ناراحتی 

آدمی که در روم حرفیو زد که برای من نا خوشایند بود

و مادربزرگ من نزدیک یکماهه فوت کرده و من همیشه این حسرت در قلبم باقی میمونه که موفقیت من و ندید و من نتونستم ذوق مادربزرگمو ببینم در این دنیا 

آخه مادربزرگم برام دعا میکرد و واقعا دوست داشتم وقتی خبر موفقیتم و شنید ، ذوقش ببینم ولی نتونستم 

امیدوارم خدا کمکم کنه اشتباهاتم و جبران کنم و بتونم به هدفی که دوست دارم برسم و موفق بشم و این احساس گناه و شرمندگی از قلبم بره بیرون 

امیدوارم تجربه ی من

درسی باشه برای بچه ها و نوجوان ها که وقتی باید درس بخونن 

 درس بخونن و دنبال عشق و عاشقی نرن 

دنبال حرف های بیهوده و کارهای بیهوده و افکارِ بیهوده نرن 

و در آخر 

لطفا برای عاقبت به خیری خودتون و من هم صلوات بفرستین 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چقد ازته دل نوشتی🥲

آخه بچه های کنکوری و اینا هستن در سایت گفتم

شاید با حرفام بتونم کمکشون کنم تا بتونن درست تصمیم بگیرن برای آیندشون و هم یک دردودلی هم کرده باشم 

چقد ازته دل نوشتی🥲

نمیخوام حسرت هایی که الان در قلبم به وجود اومده برای کسی دیگه هم پیش بیاد 

درسته خدا کمکم می‌کنه و ان‌شاءالله میتونم جبران کنم 

اما خب مادربزرگ من که دیگه هیچ وقت زنده نمیشه که من خبر موفقیتمو بهش بدم و ذوق و خنده اشو ببینم 

و خب در سن کم تر به موفقیت می‌رسیدم برای خودم لذت بخش تر و خوشایند تر بود چون میتونستم زودتر خنده و خوشحالی خودم و کسایی که دوسشون دارم رو ببینم 

نمیخوام حسرت هایی که الان در قلبم به وجود اومده برای کسی دیگه هم پیش بیاد درسته خدا کمکم می‌کنه و ان ...

الان قدرشو بهتر میدونی سخت تر بهش رسیدی و ارزشش برات خوشایند تره قطعا و اینکه کی گفته مامانبزرگت تورو نمیبینه؟🫠🫠

لطفا اذیتم نکنید حوصله ندارم

الان قدرشو بهتر میدونی سخت تر بهش رسیدی و ارزشش برات خوشایند تره قطعا و اینکه کی گفته مامانبزرگت تور ...

متاسفانه هنوز به هدفی یا هدف هایی که میخوام نرسیدم

شاید اون من و ببینه ولی من که نمیبینمش دیگه 

متاسفانه هنوز به هدفی یا هدف هایی که میخوام نرسیدمشاید اون من و ببینه ولی من که نمیبینمش دیگه

عزیزم حصرت نداشته هاتو نخور از داشته هات لذت ببر هنوز خیلی چیزا برات مونده🤍

لطفا اذیتم نکنید حوصله ندارم

عزیزمم مرسی که توی تاپ یکم گفتی بیام و بخونم 

چقدر منی، چقدر منییی، نمیتونستم توی تاپیک خودم همه چیز رو بگم 

من واقعا میترسم که نکنه پدربزرگم سال دیگه نباشه، عزیزانم نباشن 

من الان پشت کنکوری شدم ولی خب هنوز شروع نکردم

دقیقا حس شکست عشقی خورده ها رو دارم با اینکه هییچ کس رو ندارم بگم غیر از خدا

ولی درکت می کنم، باید خودمون رو ببخشیم وگرنه ادامه زندگی سخت میشه 

مطمئنم که مامان بزرگترین هم اون دنیا بخاطر تصمیمت خوشحال خواهد شد

واسم دعا کنید... ی کنکوری که مادر و پدرش چشم انتظار دکتر شدنش هستن🥲 یعنی اون روز میاد؟! ان شالله که میاد

عزیزمم مرسی که توی تاپ یکم گفتی بیام و بخونم چقدر منی، چقدر منییی، نمیتونستم توی تاپیک خودم همه چیز ...

حرفات باعث شد لبخند بزنم و حس خوبی بهم داد

ان‌شاءالله همه ی ما عاقبت به خیر بشیم و با افتخار در راه خدا زندگی کنیم 🌹

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز