خانما من تصمیم گرفتم درس بخونم کنکور ۴۰۵ بدم حتما پزشکی قبول شم بعد شوهرمم برام کلی کتاب و اشتراک الماس ماز گرفت و دو روزه بکوب میخونم بعد الان خواهرشوهرم و مادرشوهرم هی میخوان دخالت کنن شوهرم نمیدونه هی میپرسن یکی نیست بگه به شما چه هی میگن الان باید بچت میرفت مدرسه ۲۴ سالمه گفتم وقت برا بچه زیاده الان باید آینده خودمو بسازم شوهرم کربلا بود یه خودکار از تو خودکارام برداشت گفت شاید لازمم شد رفته حرم حضرت علی گفته یه نشونه بده بهم بدونم خانمم قبولمیشه که میاد بیرون میبینه خودکار تو حرم افتاده من دوس دارم بخونم مطمئنم قبول میشم ولی پر دورم آدمای سمیه