میخوام قشنگتوضیح بدم یکم طولانی میشه اما خداهرچی میخواد بهتون بده خیلی احتیاج دارم ب نصیحت و راهنمایی....
من ۳ سال ازدواج کردم با خانواده شوهرمتو یه ساختمونیم چون عاشق شوهرم بودم دوران عقد با خیلیی چیزا کنار اومدم مثلا ددم میخواست ارایشگا خوب برم اما مادروخواهرشوهرم از اکن طرف شوهرمو پر میکردن پول الکی خرج کردن کلا ساده ترین عروسی گرفتم ک واقعا موند رو دلم چون ی عکس درست حسابی ندارم
بعد خانواده شوهرم مخصوصا مادرشوهرم با غریبه ها خیلی بهتره تا خانواده من مثلا هیچوقت نشده ی بار احوال پدزمادرمو بپرسه با خواهرم خونه باغ دارن دوبار دعوتشون کرد نیومدن
اما برای خونه باغ همسایه با کله میره حتی میگفت رفتیم باید جبران کنیم اونارم دعوت کنیم
ی بارم خواهرم خونمبود مادرشوهرماینجابود خیلی سرد باخواهرم برخورد کردن حتی ازش خداحافظی نکردن
کلا اسمی از خانوادم میاد مادرشوهرم ی جوریه درحالیکه خانوادهم خیلی خوب بودن و با بی پولیشون موقع ازدواج کنار اومدن..
در کنار همه اینااا خانواده شوهرم فقط مارو دارن مادرشوهرم دوماه یه بار کل آذوقه برنج روغن چایی ماکارونی ازاینا میخره اندازه دوماهمون قبص برق و گاز اینارم خودشون میدن هروقتیم رفتمخونشون کاری کردم همیشه ازم تشکر کرده و قدر دونستن هیچوقت تا حالا حرف بدی بهم نگفتن هیجوقت حتی بعضی آشپزی کردنارو از مادرشوهرم یاد گرفتم در کنارش پدرشوهرم هم من هم شوهرمو بیمه کردن
هروقت برن مسافرت حتما برام ی چیزی میخرن
این اخلاقارم دارن اما من چون انقدر نسبت ب خانوادمبیتفاوتن با غریبه ها بهترن ازشون کینه دارم دوس ندارم اینجوری باشم چون وااقعا ادمای بدی نیستن و اینم بگم شوهرم زیادی خوبه باهاشون گاهی حسادت میکنم😑
توروخدااا یکی بیاد ی راهنماییم بکنه