من بچه بودم دوازده سالم بود خونه دو طبقه بود مامان بابام طبقه بالا میخوابیدن منم وسطشون یه شب رفتم اب بخورم دیدم دوتایی حمومن فرداش از مامانم پرسیدم چرا حموم رفتین مکث کرد بعد چند ثانیه گفت تو از کجا میدونی😱😳گفتم رفتم اب بخورم دیدم حمومین بعد یه دیقه مکث گفت اهااا یادم اومد بابات رو خودش جیش کرده بود رفتم بزنمش که دیگه جیش نکنه تو هم به کسی نگو ابرو بابات نره🥴😬منم گفتم باشه
بعد دوسال فهمیدم بابا اصلا رو خودش جیش نکرده🤣
یبار دیگه داشتیم با دختر خاله ها حرف میزدیم درباره یه لباس بود که سینه رو خیلی بد فرم نشون میداد که بوی گندی اومد اب جوب بود زده بود بالا بخاطر ماسه های همسایه
کوچه شلوغ پر از خانمای همسایه و بچه ها و کارگرا
منم اعصبانی داشتم خفه میشدم رفتم تو کوچه دادوبیداد اقا سینه هاتو جمع کن این چه وضعشه دوماهه خونه ساختی اونوقت اینارو جمع نکردی بیا سینه هاتو جمع کن که دختر دخترخالم اومد گفت خاله این چه حرفیه مامان گفت دهنتو ببند که کارگرا زدن زیر خنده انقدر مسخرم کردن بهم خندیدن که
منم از خجالت اب شدم رفتم تو دختر خاله خام انقدر خندیده بودن که یکیشون همش ازش باد معده💨خارج میشد😂😂😂