خواب میدیدم بیرون بودم بعد شب شد همه جا داشت خلوت میشد منم خیلییی ترسیده بودم و راه تا خونه زیاد داشتم،،
سریع زنگ زدم بع دوستم گفتم بیا
همینطور که داشتم میرفتم مسجد رو دیدم،،دوستم هم نزدیک مسجد وایساده بودم گفتم عه اینجایی،، یکم اونورتر از مسجد هم یه نونوایی بود
فکر کنم دوستم میخواست نون بگیره رفتیم جلوش
دوتاخانمه بودن که نون میپختن(خانما هم با لهجه باهم صحبت میکردن و میخندیدن همشهریم بودن قشنگ لهجه داشتن و چند بار هم اسم شهرم رو آوردن)
بعد من نونای داغ رو که دیدم خیلی هوس کردم اومدم یکی بردارم گفتم نهه اینا برا مشتریاست منم که پولشو حساب نکردم،، دست کردم تو کیفم دیدم از همون نون یه ساندویچ تو کیفم بود خیلیی برام عجیب بود،، گاز زدم دیدم نون خالیه که مثل ساندویچ پیچیده شده،،بعد یکی از همون خانمای نونوا گفت نونو خالی نخور،، از اینکه دیده بود نون خالیه یه جور خجالت کشیدم،،نگاه نون کردم دیدم عه خالی نیست یه کره زرد خوشرنگ داخلشه،،به خانمه گفتم خالی نیست کره داخلشه..
گفت وای چقد هوس کردم کاش به منم میدادی،،دست کردم تو کیفم دیدم ساندویچ کره فقط همین یدونه بوده،، باز نگاه کردم که ببینم دیگه چی دارم دیدم یه پلاستیک خرما دارم که شیره داشت خرما رو ندادم باخودم گفتم دستش چسبناک میشه بخاطر شیره ای که داره،
بعد بازم نگاه کردم دیدم یه چیز دیگه ام هست سیب زمینی بود و قارچ دیگه نمیدونم یه چیز سفید مثل تخم مرغ هم داشت..
اونو درآوردم دادم
بنده خدا براخودش ساندویچ گرفت خوردم خیلی هم خوشش اومد و تعریف کرد(دو سه تا ساندویچی فکر کنم شد)،،
اون که داشت میخورد تو دلم میگفتم ببین همیشه دلت میخواست نذری بدی،، اینم نذری
یه خانمه اومد ساندویچ و نون بگیره بعد نونوا گفت ای وای دستگاهو خاموش کردیم یه نون اونجا مونده بود برداشت و به حالت ساندویچ پیچید اما دید این سرش به اون سرش نمیرسه و نون کمه خانمه هم که اینو دید رفت،،
در همین حین انگار من داستم تو کیفم دنبال ساعتم میگشتم و فکر میکردم گمش کردم چون تا چند دقیقه قبل دیده بودمش خیلی هم ساعت گرون و زیبایی بود....