اخ که حرف دلم رو زدی
خیلی وقته میخوام اینو بگم ولی از ترس میگم حمله میکنن ولی واقعا حققققققققققق بود
یه همسایه داشتیم علاوه بر بچه هاش دامادهاشم ادمای بیخودی بودن ... یه بار روز مادر عصر دختر و دامادش دست خالی اومدن دیدنش شام هم خوردند و رفتن ... طفلی زنه تو کوچه خوشحالیش رو فریاد میزد
برعکس همسایه ای داماد و بچه هاش عالیترین بودن حتی بعد از فوت پدرشون خونه رو بنام مادر زده بودن که راحت باشه ولی همیشه همشون رو فحشهای زشت میداد میگفت گوه خوردن وظیفشونه منو کول کنن
تا بوده همین بوده .... باور کن بعضی وقتا به بچه های پرروی این زمانه تو دلم آفرین میگم که حداقل سواری نمیدن (اینو از حرصم گفتم 😆)