گفتم آره
دونه دونه حرفامو زدم
گفتم من سه ساله بچه ندارم شوهرم یک شهر دیگ سرکاره ماه ب ماه میاد
خودم استرس آزمون و استخدامی دارم سه سال عقب انداختم
گفتم با تموم این حرفا باز تو اون خونه با مادرت زندگی کردم تازه برادر شوهرمم تو آستانه طلاق بود با سه تا بچه قد و نیم قدش اومد پیش مادرش
برا یه لشکر غذا درس میکردم گفتم با تموم این حرفا باز مادرت نیش زبونش به من میرسه
گفتم تو اون دعوا مادرت میگ پسرمو از خونه بابات نیاوردی منم گفتم اینجوری باشه اصلا چرا زن گرفته برا پسرش
گفتم مادرت بهم گفت هرجایی
گفتم حق من بعد اون همه احترام و اون همه تحمل این نبود گفتم مادرت بهم گفت من با پسرمم نه تو ک.. تو دهنت گفتم بهم فحاشی کرد
گفتم مادرت بهم گفت پسرمو نمیزارم بره ولی تورو میفرستم بری گفتم مثل اون یکی داداش و زن داداشت میخاد مارو هم جدا کنه
گف باید احترام سنشو نگه میداشتی منم گفتم سه سال سکوت کردم منم آدمم صبری دارم بچه ها ما یکسال سرایدار بودیم قبلا هرروز زنگ میزد زهرمار میکرد زندگیمونو مادرشوهرم همش میگف زنتو بردی من دست تنهام
الآنم دوست داره من همونجا باشم به اونایی که میگن شما اونجا اضافه اید ما دلمون میخواد بریم ولی مادرشوهرم دوست داره تا عمر کنیزیشو بکنم چون پسرش بچه آخره
الآنم خواهرشوهرم میگ آشتی کن برو خونه
بچه ها به نظرتون بعد این همه حرف و توهین میشه برگشت به اون خونه که یه لشکر آدم هست و حتی رابطمون با شوهرمو راحت نمیتونیم داشته باشیم یه اتاق کوچیک داریم سالن هم پره همه دراز کشیدن خوابیدن یه حمام نمیتونیم بریم
۱۰ ۱۲ روزه اومدم خونه بابام
ب شوهرم گفتم دیگ نمیتونم برم اون خونه گفتم دیگ بریدم