من چندروزه که مریضم برا مامانم ذره ای اهمیت نداره🥲
بخاطر حالم تو کارای خونه کمکش نمیکنم. امروز گفت ظرفای ناهارو بشور ولی من حالم بد بود گرفتم خوابیدم تا عصر. وقتی داشتم بیدار میشدم شنیدم ب پدرم میگه این دخترت یه سگ بیاد بگیرتش هم زیادیشه (چون ظرفارو نشستم اینو گفت) من هنوز ۱۷ سالمه اما همیشه این حرفو بهم میگه
پدرم رفت منم از بس دلم پر بود و عصبانی بودم هرچی تو دلم بود و بارش کردم و گفتم من چ گناهی کردم که تو مادرم شدی کاش تو مادرم نبودی. جلو پدرم و داداشام ابرویی برام نزاشتی..... کلی نفرینم کرد کم مونده بود گریه کنه منم نمیدونم عذاب وجدانم طبیعیه یا نه
حق با کیه؟💔