که شوهر و باید رها کرد
باید بزاری بره تو دل هرچی که ازش میترسی
باید رهاش کنی و ترس ازدست دادنت و کم کنی
نباید گوشیشو و چک کنی یا حساسیت داشته باشی رو حرفش کارش رفتارش نگاهش وحتی رفت وامدش
باید تمرکزت و از روش کامل برداری ذره بینی که گرفتی روش و کنار بزاری بزاری بره تو دل خانوادش اصن بره با مادرش سفر بره زندگی کنه بره توبغلش بخوابه اصن بزاری با هرچی هرزه تو دنیاس روبرو بشه
اگه یکی اینارو بهم میگفت شاید تو دهه ی بیست سالگی
اون تیکه ی موهام سفید نبود یا شاید هیچوقت اون لرزش دست و تجربه نمیکردم یا تجربه ای از پنیک شدن نداشتم
شاید دوسال تمام با روح و روان و زندگی خودم بازی نمیکردم ... شاید الان بچه ی بزرگترم بخاطر اون دوسال تلخ الان درگیر پرخاشگری شدید نبود
الان بعد از همه ی بالا و پایین های ترسناکی ک زندگی سر راهم قرارداد فقط میتونم بگم هیچوقت ارامش این چندماهم و نداشتم ... ارامش قشنگی که فقط بعداز رها سازی از وابستگی ها بوجود میاد
شوهرم چندروز میمونه خونه مادرش چون پدرش بدحاله یکم ... مادرشوهرم بامن قطع ارتباطه و پیش شوهرم و بچه ام مدام ازم بدگویی میکنه و تخریبم میکنه ک خودشو بکشه بالا
نزدیک خونه ی مادرشوهرم خونه ی زن هرزه ایه ک شوهرم باهاش ارتباط داشت سن مادربزرگ شوهرم و داشت 😃..
من خونه ام با بچه هام ...
باهم بازی میکنیم غذا درست میکنیم عصرا کاپ کیک درست میکنیم شبا میریم پارک و شهربازی
به شوهرم رنگ نمیزنم به این ک الان کجاست و نکنه ..؟
نکنه ؟؟؟؟
نکنه ؟؟؟؟ فکر نمیکنم
و فکر میکنم من بزرگترین درس زندگیمو به خوبی یادگرفتم و اون سیلی محکم زندگی که دوسال طول کشید تا جای انگشتاش کمرنگ شه بود ک باعث شد من ب خودم بیام ....!