یه چیز دیگه یادم اومد تین خاطره خیلی خوبه
شب رفته بودیم بیرون با دوستای شوهرم
یکی از دوستاش ک تازه نامزد کرده بود اومد
و نامزدش واقعاااا دختر زیبایی بود خیییلی سفید بود با موهای بلندددددد استایل خیلی بازی هم داشت خلاصه وقتی اومد همه توجه ها رفت سمت اون یه جوری لوندی میکرد که نگو...
منم خب خیلی حسودم اون موقع ماشین نداشتیم سریع اسنپ گرفتم به شوهرم گفتم فقط پاشو بریم.
رسیدیم خونه شوهرم بغلم کرد گفت ببین من خوشگل ترین خانوم دنیا رو دارم تو سفيد ترین ختری هستی که دیدم هیشکی تو نمیشه.
کاملا احساسمو درک کرده بود