من ۲۱_۲۲ سالمه و آقا ۳۷ ساله ،نامزد ۷ ساله من توی این جنگ اخیر شهید شدن و ما هیچ جوره عقدمون تو اینهمه سال درست نشد
من نامزدمو خیلی دوس داشتم و دارم و دلم نمیخواد ازدواج کنم 😔ولی خانوادم بی نهایت اذیتم میکنن بی نهایت که میگم یعنی خیلی زیاد و شب و روزم گریست در حدی که دوماه پیش از خونه بیرونم کردن و دو ماه جدا کردم ولی چون نمیتونستم هزینه هاشو برسونم آشتی کردم باهاشون همه همه اینا صرفا بخاطر اینه که مامانم دوسم نداره هیچ دلیل خاصی نداره،توی همین مراسمات نامزدم این مقام بالاکه میگم دیدن منو،صرفا به بابام گفتن ما دخترتون وقار و حجاب و متانتشو پسندیدیم من پسرم پسندیده،ولی الان میره انگلیس،یسال دیگه برمیگرده تا یسال دخترتون داغشم میخوابه ما اوکییم و میخوایمش گفتن جواب قطعی بدین که دخترتون منتظر میمونه یا نه
من اصلا به دلم نیست اون آقا قیافش بچه میزنه در حد ۳۰ سال اینا ولی من دلم پیش نامزدمه و فکر میکنم حتی فکر ازدواج خیانته به نامزدم
خانوادم مخصوصا مامانم زور میکنن میگن شرایطش عالیه بالاتر از این کی میخواد بگیرتت( خانوادم در مورد ازدواج خیلی عجولن و همین الانشم مامانم فکر میکنه من ترشیدم)میگه به همینا بله ندی خونه منم نمون میدونمم اینکارو میکنه چون همونطور که گفتم قبلا هم اینکارو کرده(مامانم تشنه کلاس و پز دادن کار و شغل طرفه )
آقا گفته بعد ازدواج با من برمیگرده انگلیس خودشونم فکر کنم کارشون شبیه پدرشونه نمیدونم چیه،
تروخدا دلسوزانه کمکم کنید فکر کنید خواهر خودتونه😔
من همش میگم پسره هیبی نداشت تا ۴۰ سالگی ازدواج میکرد هیچ،نمیومد کسیم بگیره که اگه زود ازدواج میکرد الان همسن دخترش بود!مرد ۴۰ ساله و دختر ۲۰ ساله خیلی حرفه!