توی اینه نگاه کردم مژه های پرپشتم به هیچ ریملی نیاز نداشت و با لب های قلوه ایم برای خودم بوس فرستادم، گردبند سبز خال خال پشمیم با چشمای سبز جلبکیم هارمونی خاصی داشت، به چشمای قهوه ای ارشام تهرانی، استاد دانشگاهم که حالا فهمیده بودم یکی از فامیل دورمونه نگاهی انداختم، اخم مردونش و چشمای قهوه ایش منو یاد بخت گوهیم مینداخت، بهم گفت یا رژ لبتو پاک میکنی یا به روش خودم پاکش میکنم، گوشه لبمو گازی گرفتم که ناگهان با ورود خواهر پسر دختر عموی ننه بابام صحبتمون قطع شد....
ادامه پارت بعد (۲۳۴۵۴۲۴۴۴۴۳ ام) شب جمعه ساعت ۹ و ۴۵.