من حس میکنم مادر و پدرم عاشق من نیستن..
تو نگاهشون عشق نیست، همدلی نیست، درک نیست.. تحسین نیست.. از دیدن من ذوق نمیکنن! حتی وقتی بعد ۱ماه مادرم رو دیدم.
حتی حس میکنم دوست داشتن معمولی هم ندارن
وگرنه چطور میتونن دائم زخم زبان بزن؟
چطور میتونن با اشک راهی خونم کنن؟
چطور میتونن روزها خبر نگیرن؟
چطور میتونن تنهایی من رو ببینن و براشون اهمیتی نداشته باشه؟
چطور میتونن نپرسن حالت چطوره؟ این روزها تنهایی هات رو چیکار میکنی؟
متاسفانه همسر سابقمم خودشیفته ای بود که فقط عاشق خودش بود.
من انتظار زیادی دارم؟.. تا حالا بغلم نکردن تا حالا نگفتن دوستم دارن تا حالا نگفتن ازینکه داریمت خوشحالیم.. تا حالا نشده سرم رو بذارم رو شونه شون.. تا حالا نشده سرم رو بذارم رو پای مادرم نازم کنه ..
خدایا....