امیدورام کسی باشه ک درک کنه
من ازخانواده ی مذهبی ای نیستم شوهرمم ازخانواده ی خیلی بی دینیه ینی کلا بی اعتقادن ب هرچیزی و توحال خودشونن
ولی من ادم ب شدت معتقدی بودم مثلا تواین چندسال زندگیم شبی نبوده ک بخوابم و قبلش واسه امام حسین گریه نکرده باشم بی نهایت دوسش داشتم با شنیدن اسمش هرجا ک باشم اشکام گوله گوله سرازیر میشد
مدام چله های زیارت عاشورا میگرفتم و به جای موسیقی نوحه هاشو گوش میکردم
از دوماه قبل محرم من عزاداریمو شروع میکردم
ازنظر حجاب خیلی سستم کاهل نمازم هستم ولی ته دلم عاشق و شیفته ی دین ومذهب و خدای خودم بودم توهرکاری رضایت خدارو درنظر میگرفتم
بعداز مدتی ک زندگی توتنگا و فشار وحشتناکی ک قرارم داده بود و ازهمه جابریدم و به زور نفس نفس جسمی ک زنده بود و روحی ک مرده بود و رو زمین میکشیدم واسه ادامه ی بقا
دست ب دامن نماز اول وقت و ائمه و هرچی ک میشدم دریغ از ذره ای حتی نشونه ی کوچیک زجر و زجر و زجر بعدازاون دلسرد شدم نسبت ب هرچیزیییی هراعتقادی ک بود و کنار گذاشتم و دیگه نتونستم مثل قبل شم