من ترس از دست دادن عزیز دارم همسایه مون که الان ۳ سال پسر کوچیکش که تو ۱۲ سالگی به رحمت خدا رفته خیلی دلم برای این خانواده میسوزه پسر بزرگشون که هم سن هم هستیم افسردگی داره احساس میکنم دلم براش سوخت مغازه سوپر مارکتی دارن وقتی رفتم خرید کنم وقتی اول سلام داد چون دلم براش سوخته بود از دهنم پرید گفتم سلام عزیزم ۵ بار این کلمه رو بهش گفتم الان پیش خودم فکر میکنم نکنه فکر کنه واقعا خبریه ..
دفعه بعد هم رفتم که خرید کنم خیلی سر سنگین رفتارکردم مغازه بغل دست خونمونه ..
خیلی عذاب وجدان دارم ای کاشک پاهام میشکست نمیرفتم مغازه خرید کنم الان ۱ ماهه عذاب وجدان دارم دارم دیوونه میشم کارم دست خودم نیست .. از صداش وحشت دارم ..
من متاهلم یه بچه ۳ ساله هم دارم
من باید چی کار کنم تو رو خدا کمکم کنید
به امام حسین میدونم اشتباه کردم . خواهرم میگه برو به خاطر این مسئله به این کوچیکی برو پیش روان شناس داری دیوونه میشی ..
به خاطر احساس گناه و عذاب وجدان نمیتونم چیزی بخورم ..
زندگیم رو به کل نابود کردم ..
اون بنده خدا هم رفتارش عادیه من نمیدونم چرا انقدر پشیمونم و احساس گناه میکنم ..
ببخشید طولانی شد شرمنده ام ..
میترسم یه وقت به کسی بگه من با این لحن باهاش حرف زدم از روی ترهم به خدا ابروم جلو در و همسایه بره من شهر کوچک زندگی میکنم .