2777
2789
عنوان

رمان دنیای بعد از تو🌺

| مشاهده متن کامل بحث + 201 بازدید | 25 پست

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۱۱

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃




طی راه کلامی بینمون ردوبدل نشد ....

حاج بابا با اخمی درهم رانندگی می کرد و من با فکری به هم ریخته و قلبی مضطرب به طریقه ی رویارویی با این گند تازه ای که زده بودم فکر می کردم و در عالم خودم غوطه ور بودم ....


به مدرسه رسیدیم و من خدا خدا می کردم آمنه خودش رو به موقع برسونه ...


یکساعتی از تعطیلی مدرسه می گذشت وسکوت مدرسه برام غریب و رعب آور بود 

به محض ورود به دفتر مدیریت با خانم بلورچی که با اخمهای درهم در حال سرو کله زدن با برگه های روی میزش بود و خانم اکبری عصبانی که به محض دیدنمون از روی صندلی مثل فنر از جا پرید و  تقریبا به سمتم یورش برد مواجه شدم ...


قبل از اینکه دستش بهم برسه حاج بابا خودش رو بینمون حایل کرد و صدای خانم بلورچی که با لحنی بازدارنده خانم اکبری رو مخاطب قرار داده بود باعث شد خانم اکبری  بایسته و با صدایی بلند روبه من بگه :


_کم امروز از دستت کشیدم که رفتی اون بلا رو هم سر ماشینم دراوردی ...


حاج بابا لا اله الا الهی گفت و روبه خانم بلورچی ادامه داد:

_خانم مدیر چی شده ؟


خانم بلورچی نگاه پر ملامت و پر تاسفی بهم انداخت و رو به حاج بابا گفت :

_لطفا بشینید تا هم براتون توضیح بدم ...هم یه موضوع مهم دیگه رو هم بهتون بگم ...


من و حاج بابا کنار هم روی صندلی های نزدیک میز مدیر نشستیم و خانم اکبری کنار خانم بلورچی تقریلا روبرومون ایستاد و با نگاه مستقیم و  خشمگینش برام خط و نشون می کشید ....


در لحظه از اینکه تونسته بودم حالش رو جا بیارم کیفور بودم و دلم خنک شده بود ولی از طرفی اون حس بدی که از حضور حاج بابا و خجالتی که قرار بود بخاطر من بکشه ناراحتم می کرد و نمی ذاشت لذت این عذاب خانم اکبری به دلم بشینه  ...


خانم بلورچی با لحن نرم و مودبانه ای رو به حاج بابا گفت :

_بخاطر اون شناختی که من از شما و خانوادتون داشتم خانم اکبری رو مجاب کردم تا از مانا پیش پلیس شکایت نکنن ...


_چی شده خانم بلورچی مانا چیکار کرده؟! ...


صدای لرزون حاج بابا قلبم رو به درد آورد و نگاهم روی دهان خانم بلورچی دودو زد :


_مانا هر چهارچرخ ماشین خانم اکبری رو پنچر کرده و یه خط بزرگ به بدنه ی ماشینش کشیده 


تا رفتم حاشا کنم و به شلوغ بازی بزنم خانم اکبری مثل اژدهایی خروشان غرید :

_پنچر نکرده با چاقو پاره کرده و یه خط هم نه ، دورتا دور ماشین رو خط انداخته و کلی از قیمت ماشین منو انداخته ....


_کی  گفته من کردم ...اصلا کی دیده که من کرده ام ...هر اتفاقی تو این مدرسه میفته گول سر من می اندازن ...


خانم اکبری پوزخند زنان موبایلش رو از جیب مانتوش بیرون کشید و همونطور که به طرفم میومد گفت :

_یادت نبود که مدرسه دوربین مداربسته داره ؟


بعد فیلم لحظه ی پاره کردن چرخها توسط منو که از روی مانیتور خانم مدیر گرفته بود به من و حاج بابا نشون داد ...


رنگم پریده بود و بزور آب دهنم رو قورت دادم ....


دستای لرزون حاج بابا که موبایل رو از خانم اکبری گرفت هم نشون از شوکی داشت که از دیدن این فیلم بهش دست داده بود.


نگاهم ناخودآگاه بطرف در کشیده می شد و منتظر ناجی همیشه ام بودم ...پس چرا نمی اومد ؟

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۱۲

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



حاج بابا نفسش رو محکم به بیرون فرستاد... انگار آهی از اعماق وجودش  کشید ...


با دیدن فیلم بهش مسجل شده بود که این کار من بوده و راه هیچ دفاعی برای من نمی ذاشت ....


اکبری بهم خیره بود ...نباید می ذاشتم بفهمه که ترسیدم و او خوشحال بشه ...منم بهش زل زدم و ناخودآگاه لبخندی گوشه ی لبم جا خوش کرد .....


همونجور که بهش زل زده بودم و حاج بابا داشت به خانم بلورچی می گفت :

(من تمام خسارت ماشین رو جبران می کنم) 


اکبری که هنوز نگاه خصمانه اش تو نگاه خندون لج درآر من قفل بود زیر لبی و نامحسوس (حرومزاده) ای نثارم کرد که تو هیاهوی حرفهای حاج بابا گم شد و من با شک و تردید و در عین حال با لحنی عصبی غریدم :

_چی گفتی ؟!


حاج بابا و خانم بلورچی متوجه ما شدند و حالا این خانم اکبری بود که با مظلوم نمایی و به حاشا زدن سعی داشت خودش رو تبرئه کنه 

_چیزی نگفتم !


حاج بابا رو به من توپید :

_بسه دختر ...بسه ...بیشتر از این آبروی منو نبر 


بعد با همون نگاه عصبی و رگهای برآمده ی صورتش روکرد به خانم بلورچی و گفت :

_من تمام خسارت رو جبران می کنم و بهتون قول می دم دیگه هرگز چنین اتفاقایی از جانب نوه ی من تکرار نمی شه ....


پوزخند خانم اکبری رسما اعصابم رو بهم ریخت :

_جناب مقدم همین دو ساعت پیش دخترتون تعهد نامه امضا کرد و گفت آخرین باره که درد سر درست می کنه بعد که از مدرسه  بیرون رفت اون بلا رو سر ماشین من آورد ...دخترتون شخصیت ضد اجتماع داره و از آسیب رسوندن به دیگران لذت می بره ...اگه جلوش رو نگیرید چهار روز دیگه باید تو دادگاهها دنبالش بدویید ...


حاج بابا لرزون پرسید :

_چه کرده بوده مگه ؟


خانم بلورچی که انگار دلش نمی خواست جو متشنج بشه به آرومی رو به حاج بالا از ماجرای ظهر و هل من و افتادن خانم اکبری گفت ...


حاج بابا شرمسار سرش رو پایین انداخته بود و تمام حرص و عصبانیتش رو سر تسبیح تو دستش خالی می کرد و متاسف تنها شنونده بود ...


خانم بلورچی همونطور که برگه های زیر دستش رو مرتب می کرد ادامه داد:

_به هر حال جناب مقدم ...من بخاطر شناختی که از شما و خانواده ی محترمتون داشتم خانم اکبری رو راضی کردم که با پلیس تماس نگیرن و خانم اکبری هم با این شرط که مانا دیگه تو این مدرسه درس نخونه لطف کردن و موافقت کردن ...


از لفظ لطف کردنی که بلورچی گفت پوزخندی زدم و بلورچی رو به من گفت :

_مقدم  ازت توقع نداشتم که بعداز اون تعهد آخرت این بلا رو سر خودت  بیاری ...دیگه بزرگ شدی ...باید مسئولیت پذیر بشی و مسئولیت کارهات رو بپذیری ...


نگاهم رو با بی خیالی لج درآری از  بلورچی گرفتم ...


راستش برام درس خوندن اصلا اهمیتی نداشت ولی اینکه خبر اخراج شدنم به گوش محمد برسه برام گرون تموم می شد و خجالت می کشیدم ...کاش اینجوری نبودم ...کاش خیلی باهوش می بودم و اینجور از درس و مدرسه بیزار نبودم ...


حاج بابا رو به خانم اکبری با لحنی که سعی در راضی کردنش داشت گفت:

_خانم اکبری مانا از بچگی یتیم بزرگ شده شاید همین یتیمیش هم باعث لوس شدنش شد...لطفا شما بزرگواری کنید و این چند ماه رو هم تحمل کنید تا سال تحصیلی تموم بشه ...من قول می دم که دیگه همچین اتفاقی نیفته و تمام خسارت شما رو هم چند برابر جبران می کنم تا راضی  بشید ...

🌺🌺🌺🌺🌺

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۱۳

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



خانم اکبری با تای ابرویی بالا داده پوف کلافه ای کشید و نگاه استفهام گونه اش رو به خانم بلورچی دوخت ...

انگار که می خواست به خانم بلورچی بگه :(یالله... کلک رو بکن دیگه )


خانم بلورچی که انگار حرف نگاه اکبری رو به درستی خونده بود پرونده ی زیر دستش رو بست و بطرف بابا حاجی گرفت :


_آقای مقدم متاسفانه من دیگه نمی تونم بی انضباطی دخترتون رو نادیده بگیرم و طی اختیاری که دارم ایشون دیگه نمی تونه تو این مدرسه درس بخونه ...پرونده اش رو ببرید یه مدرسه ی دیگه مطمئن باشید بخاطر شما هم که شده دخترتون رو پذیرش می کنن ...

_اینجوری که نمی شه خانم مدیر ...


_جناب مقدم ...دخترتون تو این دو سال بالغ بر ده بار تعهد دادند که همه اش تو پرونده اش گذاشته شده ...شرط خانم اکبری برای شکایت نکردن و سابقه ی کیفری درست نکردن برای دخترتون اینه که دیگه ایشون رو تو مدرسه نبینن ...

من می تونم این چند ماه تا پایان سال رو هم تحمل کنم ولی خانم اکبری ازتون شکایت خواهند کرد و برای آینده دخترتون اونم تو این شهر کوچیک خوب نیست بهتره بدون بحث این جنجال فروکش کنه و مانا مسئولیت کاری که کرد رو بپذیره 


بعد بهم خیره شد :

_تا یاد بگیره از روی عصبانیت با کسی دشمنی نکنه ...


این آمنه کجا مونده بود؟ ...پس چرا نمی اومد؟! ...من جرات نداشتم جلوی حاج بابا از خودم دفاع کنم ...اینجا حاج بابا هم تو جناح خانم اکبری بود و من حس تنهایی می کردم ...


حاج بابا پرونده رو گرفت و همزمان از جا بلند شد و با خداحافظی زیر لب بطرف در براه افتاد ..


منم بلند شدم و مثل جوجه اردک دنبالش افتادم که اکبری با صدای بلندی پرسید:

_حاج آقا تکلیف ماشین من چی میشه ؟


حاج بابا بطرفش برگشت و گفت :

_می خواید خودتون ببرید و هرچی خسارت بود من می دم یا که سوییچ رو بدید خودم می برم و صحیح و سالم تحویلتون می دم ...


اکبری پوف کشون گفت :

_باهاتون تماس می گیرم ...


حاج بابا (خوبه )ای گفت و من نگاه پرتنفرم رو بهش دوختم و بعداز لحظه ای بدون حرف دنبال حاج بابا براه افتادم ...


می دونستم حاج بابا بخاطر آبروی خودش هم که شده وسط خیابون باهام تند نمی شه ولی از خونه رفتن باهاش می ترسیدم ....

هر چند که هر وقت باهام تند شده بود هم آمنه و هم عزیزمثل یک کوه پشت و پناهم بودند ...


پرونده رو روی صندلی عقب انداخت و همونطور که پشت فرمون ۴۰۵ فرسوده اش می نشست توپید:

_بتمرگ ...


از تشرش پشتم لرزید و با ترس و لرز روی صندلی جلو کنارش نشستم ...


راه افتاد و کمی بعد انگار دلش از افکار درونیش سر ریز شده بود گفت :

_چی برات کم گذاشتم که اینجوری می کنی ؟!...چیکار باید می کردم که نکردم ؟!...


خواستم کارم رو توجیه کنم :

_ظهر آمنه اومد ، همین خانم اکبری بهش توهین کرد.. حقش بود ...بازم برگردم عقب این دفعه خودشو آتیش می زنم .


کوبیده شدن پشت دست مردونه اش تو دهنم و همزمان (خفه شو) ایی که گفت در هم آمیخت و من از شوک و ناباوری بهش خیره موندم.

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۱۴

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



پر غیظ بدون اینکه نگاهم کنه غرید :

_این تو دهنی رو باید زودتر می زدم تا اینقدر لوس و قلدر نشی که برای مردم خط و نشون نکشی.. دختره ی پتیاره ....تقصیر اون عزیز و آمنه است که تو اینهمه گستاخ و لجباز شدی و فکر کردی چون قدو هیکل گنده کردی خبریه ...


بعد نیم نگاهی بهم انداخت و انگشتش رو تهدید گونه بطرفم گرفت :

_به خدای احد و واحد، یبار دیگه باعث خجالتم بشی ازت نمی گذرم ....آدم نشی آدمت می کنم ...اونقدر می زنمت تا آدم بشی ...


این رفتار حاج بابا دلم رو بدجور شکونده بود شاید هم لبم که از درد ذق ذق می کرد غرور شکسته ام رو یادآور می شد که باعث شد اشک گرم و سوزانی از چشمهام با شدت بیرون بریزه و تا رسیدن به خونه به پنجره ی کنارم خیره بشم و برای خودم هق بزنم ...


فکرش رو هم نمی کردم که یه روز حاج بابا اینجوری تو صورتم بزنه ...


به محض ورود به خونه و ازهین بلند عزیز به محض دیدنم و البته سوزش لبم که نشون از زخم شدن لبم داشت یکراست بطرف اتاق براه افتادم ...


عزیز فرزتر از همیشه سعی داشت خودش رو بهم برسونه و حین راه رفتن دلیل زخم گوشه ی لبم رو می پرسید و من همینکه به اتاق رسیدم خودم رو داخلش انداختم و با غیظ توپیدم :

_برو از شوهرت بپرس .


وبعد در رو روی نگاه ناباور عزیز به شدت کوبیدم و قفل کردم ...

عزیز که صدای قفل شدن در رو شنیده بود با عجزو اضطراب نالید :

مادر دروباز کن ...چرا دررو قفل می کنی ..


صدای بابا حاجی که می گفت :

_ولش کن ...همین کارها رو کردی که اینجوری لوس شده ...


باعث شد قلبم هزارتکه بشه و دوباره اشک بهم هجوم بیاره ..


عزیز که کمی از در دور شده بود و صداش از دورتر به گوش می رسید گفت :

_مرد ...آدم تو صورت بچه یتیم می زنه ...زدی لبش رو پاره کردی ...دلت اومد ...جواب خدا رو چی میدی ...یه آه بکشه دنیا و آخرتت به باد می ره ...آخه چرا زدیش ؟


حاج بابا غران از دسته گلی که به آب داده بودم گفت و عزیز دلجویانه و مثل همیشه مثل یه هوادار متعصب گفت :

_خوب نره مدرسه ...دیگه چرا زدیش ...


حاج بابا توپید :

آبروم جلوی مدیرش رفت ... تو که می دونی این شهر چقدر کوچیکه ...تو که می دونی مدیرش دختر خاله ی شکیباست و آبرومون جلوی فامیل شکیبا هم می ره ..کم ازش دفاع کن زن ...به اندازه ی کافی بخاطرش خون به جگر شدم تو دیگه با دفاع کردنت از کارش نمک به زخمم نپاش ...


آخ... یادم نبود خانم بلورچی دختر خاله ی زنعمو شکیبا ست ...

اَح ...حالا تو تمام فامیلشون من به قلدری و وحشی گری شناخته می شدم ...پوف کشان انگار که درد لبم از یادم رفته بود به کنار پنجره رفتم ...


از اتاق من فقط قسمتی از حیاط خونه ی عمو که دیوار به دیوارخونه ی حاج بابا بود پیدا بود ...


ماشین محمد تو همون گوشه ی حیاط پارک بود و من با نگاه به ماشینش در دلم قربون صدقه اش می رفتم ...


دلم تغییر می خواست ...دلم می خواست یه مانای دیگه باشم ...

دلم می خواست یه گوشه ی چشمی از محمد بهم می شد تا بهونه ی تغییر رو پیدا می کردم 


دلم می خواست یه جوری سر در می آوردم نظرش نسبت بهم چجوریه ؟

کاش می فهمیدم ...کاش منو می خواست ...

هر چند که تو این چند سال با نگاه و رفتارش بهم ثابت کرده بود اون محمد بچه گیهام نیست و مرتبا" با بی محلی منو از دایره ی توجهش حذف می کرد ...


ولی من دیوانه وار بهش فکر می کردم و خواستنش در درونم شعله می کشید و از غم جداییش می سوختم ...


در همین افکار بودم که دیدمش ...

با گامهای بلند ، خودش رو به ماشین رسوند و با اون پاهای بلندش با یه حرکت پشت فرمون نشست و در پارکینگ رو باریموت باز کرد ....


نگاهم روی درحیاط درحال باز شدن بود که سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم ...


تا منو متوجه خودش دید نگاه گرفت و با دنده عقب گرفتن ، ماشین رو از حیاط بیرون برد و دوباره ریموت رو زد ودر بسته شد ...


خیلی دلم می خواست نگاهش رو خواهان و پراز وسوسه های پنهان ببینم ولی باید به خودم اعتراف می کردم یه نگاه معمولی و کمی کمتر از معمولی بهم داشت و من باز دلشکسته تر از قبل از پنجره دور شدم و خودم رو روی تخت انداختم تا بلکه بخوابم و از این حجم از فکرو خیال کابوس وار خلاص بشم ....

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۱۵

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



با نوازش دستی از خواب بیدار شدم ....


نگاهم تو نگاه خندون عمه نشست و او با لبخند گشادی گفت:

_چطوری گنگستر من ؟


از لحن شوخش لبخند رو لبم اومد و گفتم :

_کجا بودی؟....چرا نیومدی؟!


لبخندش جمع شد و پر تاسف گفت :

_ببخشید ...موبایلم دوباره هنگ کرده بود دادم مغازه ی تعمیر موبایلی که نزدیک دفتر بیمه است تا درستش کنه ...فکر نمی کردم که مانا تا این اندازه دل و جرات داشته باشه که اون بلا رو در عرض چند دقیقه سر ماشین معلمش در بیاره ...


پوف کلافه ای کشیدم و غریدم :

_حقش بود ...


خندید:

_خوشم میاد حتی یه ذره هم پشیمون نیستی! ...


هیچی نگفتم و با یادآوری روز پرچالشم گفتم:

_از مدرسه اخراج شدم .


سرش رو به تایید تکون داد و با لحن پر محبتی گفت :

_بهش فکر نکن ...با خانم بلورچی صحبت کردم گفت (شاید بتونه خانم اکبری رو راضی کنه که تا آخر سال تو مدرسه بمونی) ...


_من دیگه نمی خوام اون مدرسه برم ...اصلا دیگه نمی خوام درس بخونم .


صورتش درهم شد :

_درس نخونی می خوای چیکار کنی؟....

بعد با لحنی طنز اضافه کرد :

_غیراز درس خوندن فقط می مونه شوهر کردن که اونم قحطیش اومده و عمه ات هم هنوز منتظرشه و گیرش نیومده ...پس فقط تنها گزینه ای که می مونه درس خوندنه ...


لبخند رو لبم باعث شد دولا بشه و بوسه ای به پیشونیم بزنه و بگه :

_پاشو ...پاشو بریم بیرون که عزیز اون قیمه با سیب زمینی های سفارشیت رو گرم کرده و منتظرته ...

بعد در حالی که دستم رو می گرفت با یک حرکت منو مجبور به بلند شدن کرد و با هم از اتاق خارج شدیم ...


عزیز میز چهار نفره ی داخل آشپزخونه رو چیده بود و با دیدنم قربون صدقه ای رفت و ازم خواست پشت میز بشینم و خودش هم بطرف گاز رفت تا غذا رو بکشه ...


همونطور که غذا رو می کشید منو مخاطب قرار داد و گفت :

_آمنه با مدیرتون تماس گرفت ...گفته معلمت رو راضی می کنه تا کوتاه بیاد و تو تا آخر سال اونجا باشی ...سال دیگه ام خدا بزرگه ...شاید این معلمت سال دیگه تو این مدرسه نباشه ...


آمنه همونطور که ظرف سبزی بیرون کشیده از یخچال رو روی میز می گذاشت و خودش هم همزمان پشت میز می نشست گفت :

_سال دیگه ان شالله دبیرستان فرهیختگان می فرستیمش که هم غیر انتفاعیه هم کلاس کنکور درجه یکی داره و برا کنکور مانا عالیه ...

یاد سال بعد و اون کنکور کوفتی هم قوز بالا قوز بود که بهم ثابت کنه هنوز بدبختیهام تموم نشده و هیچ راه گریزی برای درس نخوندن ندارم ...


عطر زعفرون و سیب زمینی های طلایی تمام غمم رو به یکباره شست و من به به گویان مشغول خوردن قیمه شدم ...

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

اوهوم🙂

_sowoan_ | 28 ثانیه پیش
2791
2779
2792