#دنیای_بعد_از_تو
#پارت_۱۴
#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع
🌻🍃🌻🍃🌻🍃
پر غیظ بدون اینکه نگاهم کنه غرید :
_این تو دهنی رو باید زودتر می زدم تا اینقدر لوس و قلدر نشی که برای مردم خط و نشون نکشی.. دختره ی پتیاره ....تقصیر اون عزیز و آمنه است که تو اینهمه گستاخ و لجباز شدی و فکر کردی چون قدو هیکل گنده کردی خبریه ...
بعد نیم نگاهی بهم انداخت و انگشتش رو تهدید گونه بطرفم گرفت :
_به خدای احد و واحد، یبار دیگه باعث خجالتم بشی ازت نمی گذرم ....آدم نشی آدمت می کنم ...اونقدر می زنمت تا آدم بشی ...
این رفتار حاج بابا دلم رو بدجور شکونده بود شاید هم لبم که از درد ذق ذق می کرد غرور شکسته ام رو یادآور می شد که باعث شد اشک گرم و سوزانی از چشمهام با شدت بیرون بریزه و تا رسیدن به خونه به پنجره ی کنارم خیره بشم و برای خودم هق بزنم ...
فکرش رو هم نمی کردم که یه روز حاج بابا اینجوری تو صورتم بزنه ...
به محض ورود به خونه و ازهین بلند عزیز به محض دیدنم و البته سوزش لبم که نشون از زخم شدن لبم داشت یکراست بطرف اتاق براه افتادم ...
عزیز فرزتر از همیشه سعی داشت خودش رو بهم برسونه و حین راه رفتن دلیل زخم گوشه ی لبم رو می پرسید و من همینکه به اتاق رسیدم خودم رو داخلش انداختم و با غیظ توپیدم :
_برو از شوهرت بپرس .
وبعد در رو روی نگاه ناباور عزیز به شدت کوبیدم و قفل کردم ...
عزیز که صدای قفل شدن در رو شنیده بود با عجزو اضطراب نالید :
مادر دروباز کن ...چرا دررو قفل می کنی ..
صدای بابا حاجی که می گفت :
_ولش کن ...همین کارها رو کردی که اینجوری لوس شده ...
باعث شد قلبم هزارتکه بشه و دوباره اشک بهم هجوم بیاره ..
عزیز که کمی از در دور شده بود و صداش از دورتر به گوش می رسید گفت :
_مرد ...آدم تو صورت بچه یتیم می زنه ...زدی لبش رو پاره کردی ...دلت اومد ...جواب خدا رو چی میدی ...یه آه بکشه دنیا و آخرتت به باد می ره ...آخه چرا زدیش ؟
حاج بابا غران از دسته گلی که به آب داده بودم گفت و عزیز دلجویانه و مثل همیشه مثل یه هوادار متعصب گفت :
_خوب نره مدرسه ...دیگه چرا زدیش ...
حاج بابا توپید :
آبروم جلوی مدیرش رفت ... تو که می دونی این شهر چقدر کوچیکه ...تو که می دونی مدیرش دختر خاله ی شکیباست و آبرومون جلوی فامیل شکیبا هم می ره ..کم ازش دفاع کن زن ...به اندازه ی کافی بخاطرش خون به جگر شدم تو دیگه با دفاع کردنت از کارش نمک به زخمم نپاش ...
آخ... یادم نبود خانم بلورچی دختر خاله ی زنعمو شکیبا ست ...
اَح ...حالا تو تمام فامیلشون من به قلدری و وحشی گری شناخته می شدم ...پوف کشان انگار که درد لبم از یادم رفته بود به کنار پنجره رفتم ...
از اتاق من فقط قسمتی از حیاط خونه ی عمو که دیوار به دیوارخونه ی حاج بابا بود پیدا بود ...
ماشین محمد تو همون گوشه ی حیاط پارک بود و من با نگاه به ماشینش در دلم قربون صدقه اش می رفتم ...
دلم تغییر می خواست ...دلم می خواست یه مانای دیگه باشم ...
دلم می خواست یه گوشه ی چشمی از محمد بهم می شد تا بهونه ی تغییر رو پیدا می کردم
دلم می خواست یه جوری سر در می آوردم نظرش نسبت بهم چجوریه ؟
کاش می فهمیدم ...کاش منو می خواست ...
هر چند که تو این چند سال با نگاه و رفتارش بهم ثابت کرده بود اون محمد بچه گیهام نیست و مرتبا" با بی محلی منو از دایره ی توجهش حذف می کرد ...
ولی من دیوانه وار بهش فکر می کردم و خواستنش در درونم شعله می کشید و از غم جداییش می سوختم ...
در همین افکار بودم که دیدمش ...
با گامهای بلند ، خودش رو به ماشین رسوند و با اون پاهای بلندش با یه حرکت پشت فرمون نشست و در پارکینگ رو باریموت باز کرد ....
نگاهم روی درحیاط درحال باز شدن بود که سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم ...
تا منو متوجه خودش دید نگاه گرفت و با دنده عقب گرفتن ، ماشین رو از حیاط بیرون برد و دوباره ریموت رو زد ودر بسته شد ...
خیلی دلم می خواست نگاهش رو خواهان و پراز وسوسه های پنهان ببینم ولی باید به خودم اعتراف می کردم یه نگاه معمولی و کمی کمتر از معمولی بهم داشت و من باز دلشکسته تر از قبل از پنجره دور شدم و خودم رو روی تخت انداختم تا بلکه بخوابم و از این حجم از فکرو خیال کابوس وار خلاص بشم ....