تا رفتیم تو مغازه یه مشتری خانم دیگه هم بود مغازه دار رو کرد به اون خانم و گفت من اصلا نمیتونم اینطوری؛ خانم گفت چی رو نمیتونی گفت نمیتونم حساب کتاب کنم با صدای بچه و ...
دویدم بچه هارو گرفتم و رفتیم بیرون؛ با خواهرم بودیم
انقدر ناراحت شدم خب من چکار کنم که بچه سرو صدا میکنه
واقعا دلم گرفته هیچ جا نمیتونم برم با وجود بچه ها
الانم خونه مادربزرگم هستم تا اومدم پدربزرگم گفت دفعه پیش بچه هات تو حیاط نمیدونم چکار کردن تو حوض مایع ریختن و ...😥