بچها مادرشوهر من میگه از تنهایی میترسم و باید حتما یا خونه پسرام باشم یا اونا شبا پیش من بخوابن( مادرشوهرم از لحاظ جسمی کاملا سالمه فقط میگه میترسم) شوهرم و دوتا برادراش هر ماه هرکدوم ده شب رو میرن خونه مادرشون میخوابن پیشش( مادرشوهرم دوست نداره عروساش برن خونش بخوابن) ماه قبل ده شب که نوبت شوهرم بود گفت میخوام بیام خونه شما منم گفتم قدمش برچشم بیاد خلاصه دیروز باید میرفت خونه خودش نوبت برادرشوهرم بود گفت نمیرم میخوام بیشتر بمونم خونه شما....
شوهر من کله و پاچه و سیرابی گوسفند خریده که خودمون بپزیم من دیدم زیاده گفتم نصفش کنیم شوهرم گفت اره فردا نصفش و بپز نصفش هم بذار فریزر یه روز دیگه بپز گفتم خب یه روز باشه که مادرت هم بیاد دورهم باشیم شوهرم گفت اره من که بدون مادرم نمیخورم حتما میذارم اخر ماه که مادرم هم باشه یهو مادرشوهرم برگشت ب من گفت کی گفته من میخوام از اینجا برم؟ من دوهفته دیگه خونتونم گفتم قدمت برچشم مگه کسی گفته بری؟ بمون
دوباره بالحن بد گفت اره میمونم فک کردی یادم رفته اینجا خونه پسر منه من میخوام بمونم شوهرم گفت مگه ما حرفی زدیم چیزی گفتیم خب بمون قدمت برچشم یه چنددقیقه بعد رو کرد ب من گفت اصلا خبرداری وظیفه پسر اخری هست که از مادرش نگهداری کنه؟ شوهر تو هم پسر اخری منه وظیفشه من خونش بمونم
من اول هاج و واج موندم بعد اصلا خییلی به هم ریختم گفتم مگه ما حرفی بهت زدیم؟ بی احترامی کردیم؟ چی میگی هی میگی میخوام بمونم باید میرفتی خونه اون پسرت نوبت اونه نگهت داره ما هیچی نگفتیم چرا اینجوری میکنی
شوهرم گفت ساکت شو به مادرش هم گفت خب راس میگه چته مگه چیشده گفت شوخی کردم چرا ناراحت میشین
خلاصه بحث تموم شد خیییلی ناراحتم باهاش تندی کردم ولی خیییلی از اونم ناراحتم ک چرا اینجوری کرد
بخدا دوازده روز خونه منه جز احترام حرفی بهش نزدم
چند شب پیش به شوهرم یواش میگه زنت وقتی تو نیستی برا من چای دم نمیکنه
شوهرم گفت جلو چشم خودم چای برات دم میکنه چرا الکی میگی
خیلی ناراحتم