هیچ میدونستی که چقد ملیح و شیرین و دلنشینی؟
تاحالا کسی بهت گفته بود که چقد قشنگ ذوق میکنی؟
تو حتی ناراحت شدن و دعوا کردنتم بوی زندگی میده!
اون لحظه ای که از نمره ی درس وصایای امام شاکی بودی رو به خاطر بیار....
آها آها درست همون لحظه!
دیدی چقدر بامزه بد و بیراه میگفتی؟
من حتی اون لحظه هم از آنشرلی غر غروی گرین گیبلز، عطر زندگی رو استشمام کردم.
شاید بگی این شکوه هم دل خجسته ای داره هاا!
به چه چیزایی دقت کرده...
اما حقیقت همینه!
من نه نویسنده ام و نه معلم ادبیات؛
فقط با حسِ مستتر نوشته های تو سر ذوق میام.
با وجود کیلومترها فاصله؛
با وجود سالها اختلاف سنی؛
و از پشت قاب گوشی!
ای بابا، اصلا سن و فاصله ی مکانی چه اهمیتی دارن؟
چقد این واژه ها پوچ و بی معنی میشن وقتی قلب، احساس نزدیکی میکنه.
چقد حرف میزنم من!
دل میخونه و این انگشتا محکوم به تایپ کردن میشن...
اگه عقل دخالت نکنه، تا بی نهایت مینویسم....
مینویسم تا قدر بدونی وجود ناب و پر احساست رو.
مینویسم تا خزانه دار لایقی برای گنجی باشی که در وجودت تعبیه شده.
خدا رو چه دیدی!
شاید یه روزی، این نوشته هارو برای دخترم هم خوندم؛
که بدونه قبل از اون، مامانش عاشق چه دردانه دختری بوده...
خدا رو چه دیدی!
شاید مفهوم قوی بودن از دیدگاه مادرش رو بپذیره و اگر یه روزی [که اون روز هم دیر نیست] اسمت رو به عنوان سرپرست نویسندگان،در تیتراژ یه فیلم سینماییِ خفن دید؛
و یا وقتی پای سخنرانی تو به عنوان یه استاد دانشگاه موفق نشست، به وسیله ی نوشته های من، از تو یاد بگیره!
هنوزم لازمه که بگم: منم بی نهایت دوستت دارم؟! @opium