دچارشید؟ یک زندگی معمولی و تکراری؟
با اتفاقات جدید کم و محدود !
خیلی وقتا تلاش میکنم رنگ و بو بهش اضافه کنم
کلاس جدید میرم، مغازه های جدید میرم ، کتاب جدید میخرم ، فیلم جدید میبینم اما با وجود مادر بودن، فرصتی برای ادامه دار شدن این روند نیست و خستگی ، رشته ی پیوستگی کارامو پاره میکنه!
گاهی هم وسط خستگی خودمو بلند میکنم ، میرم بیرون، قشنگ خودمو بلند میکنما یعنی یه لحظه از تلاش برای سر پا ایستادن دست بردارم کف زمین پخش میشم ، ولی ادامه میدم.
جدیدا حس میکنم ضعیف تر شدم و کمتر زورم میرسه خودمو بلند کنم.
رویا میبافم و منتظر میشم براشون، بیشترشون نمیشه یا آنقدر طول میکشه که ناامید میشم.
و باز حس میکنم یه جون از جون هام کم شده.
شما چجوری تو روزای سخت و ناامیدی ، خودتونو سرپا میکنید؟