زن داداشمه لعنت ب اون روزی که داداشم سرخودرفت این بیسواد درپیت خل وضع وگرفت ماراضی نبودیم ولی باتمام این ماجراها کناراومدیم گفتیم باشه تومیخوای باهاش زندگی کنی توراضی هستی ماهم کنارتیم مامانم رفت اجاره نشست توخونه ۳۰ متری خونه رو داداشم نشست با زنش بهش گفت تو یه نفری شرط خونواده عروس هم خونه داربودنه ب مامانم گفت خودم اجاره خونت میدم مامانم ساده حاله ازاونایی که لقمه ازدهنش درمیاری . این خانم ازوقتی اومد توخونه دزدی وفتنه وحرف بیار وببر شروع کرد اول حلقه های خودشو داداشم دزدید قایم کرد یه شری درست کرد همه روب جون هم انداخت گذشت ی مدت تااخرش گوش کنید تابرسم ب امروز وکاری که کرد منو درحد جنون دیوونه کرده منم توشهرغریبم ازمامانم دورم