من دیشب عروسیم بود
خیلی ام بهم خوش گذشت
با این که خسته خسته بودم از ساعت هفت صبح آرایشگاه بودم اما تو تالار رفتم بار انرژی پیدا کردم تا اخر شب
انقد با همه رقصیدم
با مامانم
مامان بزرگم
حتی پدر و پدر شوهرم
مادر شوهرم و همه دیگه
خیلییی بهم خوش گذشت
آخر شب که مهمونا تقریبا رفته بودن و تالار خلوت بود عکاس گفت اگه دوست دارید خانوادگی وایستید ازتون عکس بگیرم
بعدش اول خواهر شوهرام و مادر شوهر و کلا فامیل شوهرم اومدن
بعد من تور سرم با سنجاق مویی خیلی محکم به پایین سرم وصل بود ینی تورم کشیده میشد اشکم میخواست در بیاد اون سنجاقا فرو می رفت تو سرم
بعد خواهر شوهر کوچیکم (از من بزرگ تره خیلی سی و خورده ای سالشه )
یکی دو بار تورم رو از پشت کشید (سهوا)من هیچی نگفتم برگشتم تورمو درست کردم
دوباره کشیده شد
برگشتم خیلی با لحن مودبانه بهش گفتم عزیزم میشه تورمو نکشی خیلی سرم درد میگیره
واقعا با همین لحن و ادبیات
یه نگاه بهم کرد
کلا رفت واسه عکس واینستاد
که ینی مثلاً ناراحت شده
بعد از فامیل شوهرم مامانم و مامان بزرگم و خاله هام اومدن
خالم اومد کنارم ایستاد اول تورمو جمع کرد انداخت رو دوشش بعد وایستاد برا عکس
بعد خواهر شوهرم همونجا جلو همه رد شد با قیافه ناراحت گفت الان دیگه کسی تورتو نمیکشه؟😏
منم اصلا به رو خودم نیاوردم محل ندادم
آخه خدایی من حرف بدی زدم؟😐😐
همیشه سر کوچیک ترین و بی اهمیت ترین چیزا دلخور میشه
بعدم رفته بود پیش خواهر شوهر دیگم و یکی از فامیلاشون گله میکرد که چرا به من گفته تورمو میکشی