بددترین خاطره من روری بود که موضوع انَشا این بود از چه چیز های خوشتان می آید و از چه بدتان می آید .
یکی از دانش آموز ها که هیچ مشکلی باهم نداشتیم و یجورایی اونو دوست خودم میدونستم با تنفر نوشته بود که ازمن خیلی بدش میاد .نفر بعدی من بودم و قتی اومدم انشا مو خوندم فقط گریه میکردم دفترم تو دستم ملیرزید یجوری حق حق میکردم دلم شکسته بود آخرشم گفتم من همه همکلاسیامو دوست دارم و از هیچکس بدم نمیاد.🥲