رفته بودیم یه جایی افتتاحیه بود
گفتن صف درست کنین ،ماهم ایستاده بودیم با خواهرم و داداشم و...
یهو ۴ تا پسر اومدن ایستادن جلومون ،ماهم هیچی نگفتیم
از قصد برمیگشت عقب با دوستش حرف میزد، دستشو میزد به من
دو تا از پسرا هی خودشونو میمالیدن به من و خواهرم
هی من خودمو میکشیدم عقب اونا با از قصد دستاشو نو تکون میدادن ، هی ما هیچی نمیگفتیم باز تکرار میکردن
دیگه آخرش من عصبی شدم داد زدم سرش و حلش دادم چند بار ،گفتم درست وایسا بسه اینقد تکون میخوری آدم نیستی ، دیگه از ترسش تکون نخورد
الان وقتی بهش فکر میکنم از خودم خجالت میکشم پیش اونهمه آدم داد زدم خودمو خراب کردم
میشه شما دلداریم بدین ،الان دارم خودمو سرزنش میکنم