2777
2789
عنوان

بد ترین خاطره از مدرسه💔🥲

511 بازدید | 37 پست

بدترین خاطره من روری بود کا موضوع انَشا این بود از چه چیز های خوشتان می آید و از چه بدتان می آید .

یکی از دانش آموز ها که هیچ مشکلی باهم نداشتیم و یجورایی اونو دوست خودم میدونستم نوشته بود که ازمن خیلی بدش میاد .نفر بعدی من بودم و قتی اومدم انشا مو خوندم فقط گریه میکردم یجوری دلم شکسته بود آخرشم گفتم من همه همکلاسیامو دوست دارم و از هیچکس بدم نمیاد.🥲💔

من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم🌊

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بخدا بعضی معلمارو باید برد تیمارستان بستری کرد

اگر له دوای مردنیشم دوباره زیندو ببمه‌وه.                          بی گومان حز ده‌که‌م دیسان هر کورد بم.                             نیشتمانیشم... کوردستان.                                              من دلداری کوردستانم ❤️🙂

بدترین خاطره وقتی بود که مدرسه فهمیده بود ما دیگه فقیر شدیم چون قبلا پدرم  بالا سرمون بود و اونموقعی که نبود بدجور فقیر شده بودیم و یادمه ی تاپ و دامن خال خالی بهم دادن گفتن جایزس بعدا دوستام گفتن به بچه فقیرا از اینا دادن 

یادمه رفتم پارش کردم مامانمم هر چقدر گفت چرا همچین کردی گفتم خال خال قرمزشو دوس داشتم اینا صورتیشو بهم دادن

اخیه🥺

منم بدترین خاطره مدرسم این بود 

ک همه بچه ها کنجکاو بودن ک منم گریه میکنم یا نه احساس دارم یانه(آخه تو مدرسه بشدت خشک و رسمی بودم) 

دقیقا چند روز بعدش مدیر مدرسه اشکمو در آورد و من مثل ابر بهار جلو یه کلاس ۴۵ نفرع گریه کردم 

ولی باز دوستام برام دستمال آوردن و آرومم کردن

💙💙ناشناس https://abzarek.ir/service-p/msg/2280107

بعضی ها از بچگی دلشون سیاهه و موذی هستن. بخدا یه چشم دیدم مثل دختر عمو هام از سه سالگی بدجنس بودن اینا 

عزیزان من برای همه فالل میگیرم همممه. برای کنکور نمیشه گرفت. فقط سه نیت مالی عشقی و سلامتی میگیرم. برای عشقی باید کات کراش یا رابطه باشین. رایگان هم هست. فقط تاپیک فالل منو بخونید بعد درخواست دوستی بدین 🌹🙏

بدترین خاطره وقتی بود که مدرسه فهمیده بود ما دیگه فقیر شدیم چون قبلا پدرم بالا سرمون بود و اونموقعی ...

پیرو همین فقر اونم به طور ناگهانی رفتیم تو ی خونه ی خیلی داغون تو ی روستا مانند یا شهر کوچولو و یادمه اونجا سوسک بود و من مثل سگ از سوسک میترسیدم و ی روز  کلی سوسک از کیفم اومدن بیرون از اینا که معروفن به سوسک کابینتی و بعد بچه ها یکی یکی جیغ و داد که خانم سوسک اومده و من یکیشونو دیدم که داره از کیف من میاد و با وجود ترس خیلی زیااد فقط با کفشم میزدم که بمیرن و بقیه نفهمن از کیف من دراومدن 

الانم که گفتم چشام اشکی شد حس بدی بود خیلی بد خیلی بد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز