سلام دلم پر بود هیچکسم تو این دنیا ندارم که باهاش حرف بزنم منو بفهمه گفتم اینجا درد و دل کنم
من تو یه خانواده خیییلی فقیر بزرگ شدم بابام مامانمو کتک میزد به مازور میگفت تنبیه میکرد اذیت میکرد کم خرج کردم هیچ وقت هیچی واسه خودم نخریدم هیچ وقت زمستونا حتی به پالتو نداشتم تو مدرسه خجالت میکشیدم یا کفش سالی یه دست برای مدرسه داشتم و همونو همه جا میپوشیدم هیجی نداشتم و خیلیم دلسوزم واسه اینکه بابام ندار بود نمیگفتم چی میخام تو سن کم مثل پسرا با بابام میرفتیم هندونه بار میزدیم میآوردیم میفروختم خودم از سر زمین جمع میکردم بعد میرفتیم با بابام تو سن بین ۱۳ تا ۱۵ ضایعات جمع میکردم یادمه وقتی اولین خاستگاری زنگ زد برای اینکه با خانواده بیان وسط آشغالا داشتم کیسمو از قوطی فلزی و ...پر میکردم صبحا تغذیه نمیبردم چون دوست داشتم مامانم برام آماده میکرد که همیشه خواب بود تا ظهر گشنگی میکشیدم یجورایی تا همین الانم بعضی رفتارام از رو کمبودهایی هست که دارم مثل همین من حتی آرزوشو داشتم اون لقمه که میبرم مامانم بده دستم الانم که ده ساله ازدواج کردم و نتونستم درس بخونم با وجود اینکه تیزهوشان درس خوندم الان از اون سختی درس خوندن و زحمت کشیدن فقط شیا کابوسش که با دوستامم واسم مونده (خیلی سخته وسط ۲۰۰ نفر بچه پولدار تو تنها بی امکانات باشی و هم پای اونا خودتو بکشونه ولی من پا به پاشون بودم و هیچی تو درس خوندن ازشون پایین تر نبودم) تا چیزی از شوهرم میخام میگه برو خونه بابات یا میگه گدا گشنه مثلا یه کابینت خاستم چون کابینتمون فلزی و پوسیده میگه گمشو خونه بابات و سر هرچیزی میپیچونه منو واژینیسم گرفتمو هنوز درمان نشدم و هزار مشکل دیگه از یه طرف نداری خانوادم داره دیوونم میکنه حتی یه خونه یا ماشین ندارن من ۲۷ سالم شدو و هیچ خیری از این دنیا ندیدم تا لوده سرافکندگی و حقارت و تحرم خسته شدم دیگه یه دختر سادم که هنوز آزارم به یه مورچه نرسیده نه کلک بلدم نه سیاست نه دورو بودن نمیدونم چه گناهی کردم که الان یه آدم افسرده و بی انگیزم ببخشید سرتونو درد آوردم خاستم فقط خودمو خالی کنم