میگ هرچی گفتیم تویه دختر ۳ساله داری
زنت سر ب زیره سالمه یکم حالا ساده اس خوشگله گفت نه
بعد ی مدت فهمیدیم بایه زن مطلقه توروستا ب اسم رعنا ریخته روهم
رعناهرروز میگفت زنتو طلاق بده من بیام بچتم نگه میدارم
واون میومد دعوا ک برو از خونه ام بیرون
میگ فاطمه گریه میکرد
میگچندین بار خودم رفتم گفتم خواهش میکنم سعید زندگیتو داغون نکن
قبول نکرد
ب فاطمه گفتیم از خونت خارج نشو بزار اروم میشه
میگ اون زمان طلاق تابو بود
کسی جرئت نداشت طلاق بگیره
کتک میخوردیم اما بالباس سفید رفته بودیم باید بالباس سفید برمیگشتیم
میگ توروستا حتی دخترا قهر هم نمی رفتن اصلا اینا معنی نداشت
مثلا رعناه روهم شوهرش طلاق داده بود نه ک خودش میخواسته
خلاصع میگ فاطمه ک خونه بود ی روز سعید ورعنا دست تو دست هم وارد خونه شدن
میگ فاطمه رو دار قالی بود
اروم اومد پایین وچادرشو برداشت وبدون بچه رفت خونه پدرش