من ۲۲ سالگی ازدواج کردم با ادمی که هیچیییییییی پول نداشت و همه زندگی و سختیاش روی دوش منه و شوهرم با یه حقوق ده تومنی حتی یه عروسی درستو حسابی هم برام نگرفت اما...
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
من دختر بدی نیستم حد اقلش اینه که بقیه اینجور میگن. همسرمم مرد خوبیه تلاش گره زحمت کشه مهربونه مراقبمه امااااا از نظر مالی واقعا برام کم گذاشته. وقتی میبینم دخترایی که سرشون به تنشون نمی ارزه وانقدر بدن تا ۳۵ سالگی خونه باباشون میمونن تا یه شوهر خوب و پولدار گیرشون بیاد واقعا افسردگی میگیرم چون...
من خونه بابام رنگ ارامشو ندیدم. چون پدرم یه مرد تقریبا روانی بود و گاها ازش جوری کتک میخوردم که بدنم کامل کبود میشد. مثل ادامای پارانوییدی شکاک بود و خیلی اذیتم میکرد جوری که صداش باعث میشد تپش قلب بگیرم...
همش با خودم میگم من دختریم که خیلی از پدر مادرا حتی مستقیما بهم گفتن کاش دختر مام مثل تو بود اما انقدر توی خونه پدرم ارامش نداشتم توی ۲۲ سالگی خودمو توی منجلاب یه ازدواج قرار داددم که فقط و فقط ارامش بگیرم. الان همسرم مرد ارومیه اما بی پولیش خیلی اذیتم میکنه. حسرت یه هدیه درستو حسابی به دلم مونده
میبینم باقی دخترا شوهراشون براشون کادو گوشی میخرن طلا میگیرن اما بهترین کادویی که من از همسرم گرفتم لباس یا لوازم ارایش بوده. توی گلوم پر از بغضه و احساس میکنم اگر زندگیم یکم ارامش بیشتری داشت و میتونستم بیشتر خونه پدری بمونم این همه چیز توی دلم حسرت نمیشد